هورت

  دو دوست کنار یکدیگر نشسته بودند، یکی از آنها با اینکه خسته بود  گفت و گو را ادامه میداد، دیگر اما بی وقفه از تازگی های زندگی اش تعریف می کرد، همین طور که دوست اش یک ریز و بدون نفس حرف میزد، چپ و راست را نگاه کرد،اندکی شاید در حد دو یا […]