صفا
بزرگوار حرف ما رو نمی فهمید یعنی میفهمیدااا به رو خودش نمی آورد. نمیدونم چه سری بود سرگرانی می کرد منتها بد رندی بود واسه خودش. زندگی خوب بود مث آب و هوای پائیز همچین بگی نگی باصفا نرم و نازک تر و تمیز. آدم لذت می برد. همه چی سر جاش بود ولی […]
گاو بنفش
خیلی از رنگ بنفش خوشم نمی آید همچین بگی نگی مرموز و غیر قابل پیش بینی ست. یک طور خاصی ست اصن . شاید همین خاص بودن اش رمز تمایز باشد. بخصوص که گاو هم باشد. نمی دانم گاو بودن چیز خوبی ست یا نه. یا شایدم میدانم، بنظر میرسد که اگر به کسی […]
دایی و چایی
خیره خیره غروب نزدیکای پاییز رو نگاه می کرد بلکم یه اتفاقی بیوفته، بلکم یه روزنه ای تیغ بکشه وسط تفکرات مریض ش. تازه میخواست چایی ش رو هورت بکشه که یه دفعه رفتم سراغش: + سلام دایی حالت خوبه؟ ردیفی؟ چت شده مسلمون چرا انقدر پکری؟( ناجنس اصن سرش رو بالا نگرفت) -ولک […]