دایی و چایی

  خیره خیره غروب نزدیکای پاییز رو نگاه می کرد بلکم یه اتفاقی بیوفته، بلکم یه روزنه ای تیغ بکشه وسط تفکرات مریض ش. تازه میخواست چایی ش رو هورت بکشه که یه دفعه رفتم سراغش: + سلام دایی حالت خوبه؟ ردیفی؟ چت شده مسلمون چرا انقدر پکری؟( ناجنس اصن سرش رو بالا نگرفت) -ولک […]