وقتی رابرت مالی، مشاور خیلی نزدیک باراک اوباما در سیاست خاورمیانه، توی رادیوی ملی فرانسه داشت صحبت میکرد، ازش پرسیدن احتمال جنگ بین آمریکا و ایران چقدره.
اون هم برای جواب دادن، یه مثال هشداردهنده از تاریخ نزدیک خاورمیانه زد تا نشون بده اشتباه محاسباتی و اعتمادبهنفس بیش از حد توی سیاست خارجی چقدر میتونه خطرناک باشه.
مالی یادآوری کرد که اوایل قیام سوریه در سال ۲۰۱۱، دولت اوباما فکر میکرد بشار اسد ظرف چند هفته یا چند ماه سقوط میکنه. بر همین اساس، واشنگتن رابطه دیپلماتیکش رو با دمشق قطع کرد، چون تصور میکرد رژیم اسد همین الانالانها فرو میریزه.
اما برعکس، جنگ داخلی سوریه بیشتر از یک دهه طول کشید و اسد هم در قدرت موند.
بعد مالی به یه طنز تلخ اشاره کرد: چند سال بعد، حوالی ۲۰۲۴، وقتی به نظر میرسید اسد کاملاً جاشو سفت کرده و جنگ عملاً به نفعش تموم شده، آمریکا ظاهراً داشت به این فکر میکرد که خیلی محتاطانه و غیررسمی دوباره باهاش ارتباط بگیره، چون فرضش این بود که اسد موندنیه.
ولی خیلی زود، برخلاف انتظار، رژیم اسد به دست نیروهای هیئت تحریرالشام به رهبری احمد الشرع سرنگون شد.
پیام اصلی حرف مالی یه هشدار ساده بود: سیاستگذارهای آمریکایی و کلاً غربی، بارها هم میزان دوام حکومتهای خاورمیانه رو اشتباه برآورد کردن، هم میزان شکنندگیشون رو. این ماجرا قبلاً درباره روسیه و اتحاد شوروی هم صدق میکرد؛ فروپاشی اونها برای خیلی از پایتختهای غربی هم غافلگیرکننده بود، هم نگرانکننده.
خلاصه اینکه پیشبینیهای استراتژیک، چه درباره سقوط نزدیکالوقوع و چه درباره ماندگاری بلندمدت حکومتها، بارها از آب درنیومده.
نتیجهاش هم اینه که درباره ایران، نباید با قطعیت فرض کرد تشدید تنش سریع جواب میده، یا رژیم دقیقاً چقدر تابآوری داره، یا اصلاً روند درگیری چطور پیش میره.
مهمه یادمون باشه که محاسبات زمان جنگ خیلی وقتها روی فرضهای غلط بنا میشن؛ مثلاً درباره اینکه جنگ چقدر طول میکشه یا حکومتها واقعاً چقدر باثباتن. تاریخ بارها نشون داده که نتیجهها معمولاً اونطور تمیز، خطی و قابلپیشبینی که بعضیا فکر میکنن، پیش نمیرن.
با همه این ملاحظهها، باز هم نباید عدم قطعیت بهانهای برای دسترویدست گذاشتن بشه. با وجود خطر اشتباه محاسباتی، لازمه سناریوهای محتمل برای قفقاز جنوبی رو در نظر بگیریم؛ مخصوصاً حالا که آمریکا و اسرائیل حملات هوایی گستردهای به اهداف نظامی و رهبری سیاسی ایران انجام دادن و رهبر جمهوری اسلامی، آیتالله علی خامنهای، به همراه تعدادی از فرماندهان نظامی و چهرههای سیاسی حذف شدهاند.
در این بررسی، تمرکز اصلی روی تحولاتی خواهد بود که ممکنه داخل خود منطقه رخ بده، ولی نقش بازیگرهای بیرونی مهم، مخصوصاً روسیه و ترکیه، در شکل دادن به معادلات قفقاز هم بررسی میشه.
از بازدارندگی تا خشم انفجاری
در فوریه ۲۰۲۶، تقابل ژئوپلیتیکی بین آمریکا و جمهوری اسلامی ایران وارد یکی از خطرناکترین مرحلههاش در چند دهه اخیر شده بود؛ وضعیتی که همزمان هم مذاکرههای دیپلماتیک شدت گرفته بود، هم تجمع نظامی بیسابقهای شکل گرفته بود و بعدش هم حملات هوایی و حذف رهبری نظامی و سیاسی ایران رخ داد.
چند هفته قبل از عملیات نظامی، مذاکرههای غیرمستقیم در ژنو، با میانجیگری بازیگرهای منطقهای، از سر گرفته شد. این گفتوگوها که مقامهای ارشد دو طرف توش حضور داشتن، به چیزی رسید که مقامهای ایرانی ازش با عنوان «اصول راهنما» برای یک توافق احتمالی یاد کردن.
اما در نهایت، بدون رسیدن به یک توافق جدی تموم شد و این نشون داد که اختلافها روی مسائل اصلی مثل غنیسازی اورانیوم و خواستههای امنیتی گستردهتر هنوز سر جاشه.
همزمان با این تلاشهای دیپلماتیک، آمریکا حضور نظامی خودش در خاورمیانه رو بهشدت تقویت کرد؛ چندین ناوگروه هواپیمابر، صدها جنگنده و سامانههای پیشرفته پدافند هوایی به منطقه فرستاده شد. این سطح از استقرار نیرو تقریباً همتراز بعضی از جنگهای بزرگ منطقهای بود و باعث شد رسانهها و تحلیلگرها درباره محدود شدن «پنجره اقدام نظامی» حرف بزنن.
این انباشت توان نظامی، مخصوصاً نیروهای دریایی و هوایی در فاصله حمله به خاک ایران، هم نقش بازدارنده داشت و هم ابزار فشار استراتژیک واشنگتن بود؛ اما در عین حال، نشون میداد احتمال درگیری واقعی و سخت کاملاً جدیه اگر دیپلماسی شکست بخوره.
و آخرش هم همین شد:
در ۲۸ فوریه، آمریکا و اسرائیل حملات هماهنگ هوایی و موشکی علیه ایران شروع کردند؛ اهدافی مثل سایتهای نظامی، زیرساخت موشکی و پدافندی، نیروی دریایی، مراکز فرماندهی و محلهای استقرار رهبری هدف قرار گرفتند. در این حملات، رهبر جمهوری اسلامی، آیتالله علی خامنهای، و چند چهره سیاسی و نظامی دیگر کشته شدند و در تهران روند انتقال رهبری آغاز شد.
ایران هم در پاسخ، با موشک و پهپاد به شهرهای اسرائیل، پایگاههای آمریکا و کشورهای همپیمانش در خلیج حمله کرد؛ اتفاقی که موجی از اعتراضهای بینالمللی، محکومیتهای دیپلماتیک و تشدید بحران در کل منطقه رو به دنبال داشت.
بیشتر تحلیلگرها، از جمله خود من، اولش فکر میکردن هدف اصلی دولت آمریکا تغییر رژیم نیست؛ چون خود واشنگتن هم میدونست همچین کاری یعنی درگیری طولانی، پرهزینه و پرریسک.
لحن ترامپ و تاکتیکهای فشارش بیشتر این حس رو میداد که آمریکا دنبال «یک توافق بهتر» نسبت به برجام ۲۰۱۵ـه؛ همون توافقی که در دوره اول ریاستجمهوری ترامپ، واشنگتن ازش خارج شد.
اگر مذاکره شکست میخورد، ترامپ احتمالاً به یک پیروزی نظامی سریع، نمایشی و قابلنمایش در تلویزیون نیاز داشت؛ چیزی که هم با ملاحظات سیاست داخلی آمریکا جور درمیاد، هم میتونست جایگاه رهبری ترامپ رو وسط کارزار انتخابات میاندورهای تقویت کنه.
اما ایران کوتاه نیومد و فرایند سیاسی داخل آمریکا رو یک نقطهضعف میدید. رهبری تهران موضع خودش رو بر پایه «حق حاکمیتی برای برنامه هستهای غیرنظامی» تعریف میکرد، در حالی که حاضر نبود محدودیتهای سنگین روی زرادخانه موشکی بالستیک و شبکه نیروهای نیابتی منطقهایش رو بپذیره؛ چیزهایی که جزو پایههای اصلی دکترین دفاعی و نفوذ منطقهای ایرانن.
به نظر میرسید تهران حساب کرده که میتونه انزوای اقتصادی و دیپلماتیک رو تحمل کنه و همزمان توان این رو هم داشته باشه که به منافع آمریکا و متحدهاش در خلیج، هزینه واقعی تحمیل کنه.
رزمایشهای اخیر ایران، از جمله بستن موقت تنگه هرمز و تمرینهای آتش زنده، همین راهبرد رو تقویت میکرد.
در هفتههای قبل از حمله، هم واشنگتن و هم تهران اینطور فکر میکردن که بالا بردن تنش، موضع مذاکرهایشون رو قویتر میکنه، نه ضعیفتر.
دولت آمریکا روی این شرط بسته بود که برتری نظامی متعارفش، مخصوصاً با استقرار تجهیزات جدید، بهش اجازه میده یک کارزار نظامی محدود و سریع علیه ایران اجرا کنه و تهران رو یا وادار به تسلیم کنه یا برش گردونه پای میز مذاکره با شروط آمریکا.
ولی رهبران ایران ارزیابی کاملاً متفاوتی داشتن.
اونها فکر میکردن جمهوری اسلامی حتی اگر نتونه جنگ رو کامل ببره، باز هم میتونه در کوتاهمدت ضربه جدی به منافع آمریکا بزنه؛ مثلاً با مختل کردن صادرات نفت خلیج فارس، تهدید به بستن تنگه هرمز، و حمله به اهداف منطقهای.
تهران باور داشت ترامپ چند ماه مانده به انتخابات میاندورهای، ریسک کشته شدن دهها یا حتی صدها نیروی آمریکایی رو نمیپذیره.
این برداشتشون رو هم بر اساس برخورد آمریکا با حوثیها در بازه مارس تا مه ۲۰۲۵ بنا کرده بودن؛ جایی که طولانی شدن هزینهها بدون پیروزی روشن، اشتهای آمریکا برای ادامه عملیات رو کم کرد، با اینکه حوثیها حتی نتونسته بودن یک سرباز آمریکایی رو بکشند.
تهران فکر میکرد ظرفیتش برای آسیبزدن خیلی بیشتر از حوثیهاست و روی این حساب کرده بود که اگر سرباز آمریکایی کشته بشه، معادلات سیاسی داخل آمریکا کاملاً عوض میشه.
در روزهای اول بعد از شروع عملیات مشترک آمریکا و اسرائیل، به نظر میرسه بیمیلی قبلی دونالد ترامپ برای ورود به یک مداخله بزرگ در ایران، زیر فشار مداوم اسرائیل و احتمالاً تشویقهای آرام عربستان سعودی تغییر کرد؛ دستکم طبق گزارشی از واشنگتنپست.
ظاهراً مقامهای اسرائیلی تونسته بودن سیاستگذارهای آمریکایی رو قانع کنن که یک فرصت استراتژیک کمنظیر برای بهشدت ضعیف کردن یا حتی سرنگون کردن جمهوری اسلامی باز شده، و اگر ازش استفاده نشه، موضع خصمانه ایران برای سالها تثبیت میشه.
گفته میشد که آنها مطمئن بودن میشه رژیم رو با بریدن سر هرم قدرت فلج کرد.
حمایت پنهانی عربستان، با وجود موضع علنی محتاطانهاش، احتمالاً در تصمیم نهایی واشنگتن بیتأثیر نبوده.
مخالفت چین و روسیه با اقدام نظامی آمریکا هم ظاهراً تأثیر زیادی در محاسبات واشنگتن نداشت.
چین علناً حملات را «غیرقابلقبول» خواند، خواستار آتشبس فوری و بازگشت به مذاکره شد و درباره تشدید بیشتر بحران هشدار داد، در حالی که بر احترام به حاکمیت ایران و ثبات منطقهای تأکید میکرد.
روسیه هم این حملات را «اقدام مسلحانه تحریکنشده» توصیف کرد و خواستار توقف فوری درگیری و راهحل سیاسی شد، اما از ارائه حمایت نظامی یا مداخله مستقیم فراتر نرفت.
در مجموع، واکنش هر دو بیشتر در حد حرف بود و به خاطر اولویتهای راهبردی بزرگتر و گرفتاریهای ژئوپلیتیکی موجود، دستشان خیلی باز نبود.
پسلرزه استراتژیک در قفقاز جنوبی
برای دههها، در نگاه راهبردی غرب، ایران بیشتر بهعنوان یک مسئله خاورمیانهای دیده شده؛ یک قدرت منطقهای که جاهطلبیها، ائتلافها و تناقضهای درونیاش در خلیج فارس، شام و آسیای مرکزی بازتاب پیدا میکند.
اما مرز شمالی ایران، که با ارمنستان و آذربایجان همسایه است و درست پایین گرجستان قرار دارد، مدتهاست در قفقاز جنوبی یک بازیگر نسبتاً آرام اما مهم بوده.
پس اگر در تهران یک تحول سیاسی جدی رخ بده، چه منظم و کنترلشده، چه آشفته و ازهمپاشیده، فقط سیاست خارجی ایران عوض نمیشود؛ بلکه توازن قدرت در یکی از شکنندهترین و رقابتیترین مناطق اوراسیا هم دوباره تنظیم میشود. حتی جنگ روسیه علیه اوکراین هم از این تغییرات بیتأثیر نمیماند.
قفقاز جنوبی همین حالا هم دارد وارد یک جابهجایی آرام اما عمیق میشود.
جنگ روسیه در اوکراین، توان مسکو را برای سلطه بر منطقه بهعنوان ضامن امنیت و واسطه قدرت کم کرده.
ترکیه از طریق روابطش با آذربایجان و پروژههای اتصال منطقهای، نفوذش را گسترش داده.
ایران هم، با اینکه معمولاً کمتر دیده میشود، هم نقش یک حائل را داشته و هم نقش ترمز: قدرتی طرفدار وضع موجود که با تغییر مرزها مخالف است، از گسترش نفوذ ترکیه نگران است و بیسروصدا علاقهمند است که در مرز شمالیاش خلأ ژئوپلیتیکی ایجاد نشود.
اینکه ایران همین نقش حائلِ ثباتدهنده را حفظ کند، یا تبدیل به پلی برای ادغام گستردهتر شود، یا خودش به منبع بیثباتی فروبپاشد، مرحله بعدی ژئوپلیتیک قفقاز جنوبی را تعیین میکند.
پیامدهای تغییر رژیم در ایران برای قفقاز، کاملاً بستگی به شکل آن تغییر دارد.
سه سناریوی کلی میشود در نظر گرفت:
- گذار منظم به سمت ایرانی که بیشتر متمایل به غرب باشد
- فروپاشی آشفته
- جایگزینی با یک حکومت اقتدارگرای تندرو
هر کدام از اینها میتواند برای بازیگران محلی و منطقهای، نتایج خیلی متفاوتی داشته باشد.
سرنوشت ایران و اهرم روسیه در قفقاز
خیلی قبلتر از وضعیت فعلی، سیاستگذارهای آمریکایی دو برداشت کاملاً متفاوت از مسیر راهبردی روسیه ارائه داده بودند.
جو بایدن در دهه ۹۰، وقتی هنوز سناتور بود، ظاهراً تهدید روسیه درباره چرخش از غرب به سمت چین را با طعنهای رد کرده بود:
«موفق باشی در سال آخر تحصیلت… اگر نشد، برو سراغ ایران!»
تقریباً همزمان، زبیگنیو برژینسکی در کتاب معروفش صفحه شطرنج بزرگ هشدار داده بود که خطرناکترین سناریو برای آمریکا، شکلگیری یک محور روسیه–چین–ایران است که از دشمنی مشترک با قدرت آمریکا تغذیه کند.
اگر ایران مسیر اصلاح و باز شدن را طی کند، احتمالاً برای فرار از تحریمهای ثانویه و انزوای بینالمللی، از مسکو فاصله میگیرد. از بین رفتن همکاریهای نظامی-فنی با ایران و شبکههای دور زدن تحریم، شاید جنگ روسیه در اوکراین را از پا نیندازد، اما قطعاً دایره شریکهای قابلاعتماد مسکو را تنگتر میکند.
اگر ایران وارد یک گذار منظم و عملگرا شود و دوباره از نظر اقتصادی به جهان وصل شود، نقش روسیه در قفقاز جنوبی که همین حالا هم در حال فرسایش است، باز هم کوچکتر میشود.
مسکو یک شریک منطقهای همسو را از دست میدهد؛ آن هم بعد از اینکه قبلاً هم دیگر نتوانسته خودش را تنها ضامن ثبات برای ارمنستان و آذربایجان جا بزند.
در بلندمدت، بازگشت ایران به بازار جهانی انرژی حتی میتواند قیمتها را پایین بیاورد و غیرمستقیم اقتصاد جنگی روسیه را هم ضعیف کند.
اگر ایران وارد بیثباتی طولانی شود، روسیه شاید موقتاً دوباره خودش را به عنوان «ثباتدهنده ضروری» جا بزند و از آشوب برای توجیه ترتیبات امنیتی و نفوذ سیاسی استفاده کند.
اما در این حالت، ترکیه هم قطعاً کارتهای زیادی برای پر کردن خلأ خواهد داشت، چون دستکم دو بازیگر محلی یعنی آذربایجان و حتی ارمنستان از این نقش استقبال میکنند.
در کوتاهمدت، بحران در ایران میتواند توجه غرب را منحرف کند و قیمت جهانی انرژی را بالا ببرد، که موقتاً به نفع اقتصاد جنگی روسیه است.
ولی ایرانِ در حال فروپاشی شریک قابلاعتمادی نیست و دیگر نمیتواند حمایت پایدار نظامی یا دیپلماتیک بدهد.
یعنی روسیه شاید کمی نفس بکشد، اما یک متحد استراتژیک مفید را از دست میدهد.
اگر هم ایران به سمت یک حکومت جانشین ملیگرا یا اقتدارگرای ضدغرب برود، جایگاه روسیه تثبیت میشود ولی خیلی بهتر نمیشود.
مسکو همچنان یک شریک تاکتیکی و منافع مشترک در مقابله با نفوذ غرب خواهد داشت، اما نه آن عمق اقتصادی و نه آن ظرفیت راهبردی وجود ندارد که سلطه قبلی روسیه بر قفقاز را برگرداند.
برای روسیه، این سناریو از همه کمتر بههمزننده است. جنگ اوکراین هم کموبیش مسیر خودش را میرود و بیشتر به وضعیت میدان نبرد و سیاست غرب بستگی دارد تا موضع ایران.
فرصت و اضطراب آنکارا
ترکیه ممکن است در بیشتر سناریوهای قفقاز جنوبی، برنده بیسروصدای بازی باشد.
ترکیه دارد یک بازی بلندمدت روی کریدورها، اتصال منطقهای و نفوذ پیش میبرد، نه صرفاً ایدئولوژی.
هدفهای اصلی آنکارا در قفقاز جنوبی اینهاست:
- مسیرهای ترانزیتی شرق به غرب بدون وقفه
- یکپارچگی بیشتر «جهان ترک»
- کم شدن سلطه روسیه
- مهار ایران، نه نابودی کاملش
برای همین، ترکیه میتواند در تغییرات پیشرو فرصت ببیند.
البته آشوب در ایران اصلاً برایش مطلوب نیست؛ فقط به این دلیل ساده که بعد از چین، ترکیه دومین شریک تجاری بزرگ ایران است و احتمالاً مسیر اصلی خروج پناهجوها و مهاجرها از ایران هم خواهد بود.
اگر ایران وارد یک گذار منظم به سمت کشوری دموکراتیکتر و متمایلتر به غرب بشود، ترکیه یک رقیب منطقهای را از دست میدهد و در عوض یک همسایه قابلپیشبینیتر به دست میآورد.
چنین ایرانی کمتر تهدیدآمیز است، ولی کنار زدنش هم سختتر میشود. در نتیجه آنکارا در قفقاز با محیط رقابتیتری برای نفوذ روبهرو خواهد شد.
آذربایجان هم در این حالت از گسترش تجارت سود میبرد، اما در عین حال برای پروژههای ژئوپلیتیکی حداکثریاش با محدودیتهای جدیتری روبهرو میشود.
در مجموع، نتیجه چنین وضعی قفقاز جنوبیِ چندقطبیتری خواهد بود؛ جایی که بهجای زور، بیشتر چانهزنی تعیینکننده میشود.
یکی از مزیتهای استراتژیک این سناریو برای ترکیه میتواند این باشد که تبدیل شود به حلقه وصل اروپا، قفقاز، ایران و آسیای مرکزی.
اگر ایران وارد فروپاشی و آشوب شود، سیاست ترکیه باید برود سمت مهار بحران و کاهش ریسک.
آنکارا سعی میکند جلوی سرریز پناهجوها و نیروهای مسلح به شرق ترکیه را بگیرد.
ترکیه مخصوصاً درباره احتمال اوجگیری دوباره جنبشهای مسلح کرد خیلی محتاط است، چون بین ۶ تا ۸ میلیون کرد در ایران زندگی میکنند و بعضی از آنها، مثل پژاک، رابطه نزدیکی با پکک دارند.
علاوه بر این، میان حدود ۲۰ میلیون آذری ساکن ایران، خیلیها ترکیه را به اندازه آذربایجان، دولت خویشاوند قومی خودشان میدانند و ممکن است دنبال حمایت ترکیه بروند.
ترکیه در عین حال میتواند از خلأ به وجود آمده استفاده کند و رابطه امنیتی و اقتصادیاش را با آذربایجان، ارمنستان و گرجستان عمیقتر کند، هرچند نگرانی از اینکه آشوب در ایران امنیت داخلی و مسیرهای انرژی خودش را تهدید کند، دستش را میبندد.
برای ترکیه، نتیجه استراتژیک این سناریو میتواند نفوذ بیشتر در معادلات ایران باشد، اما همزمان فشار بیشتر روی کریدورها و مسیرهای ترانزیت.
یعنی هم فرصت زیاد دارد، هم ریسک بیثباتی و بیشازحد درگیر شدن.
اگر در ایران یک حکومت اقتدارگرای ملیگرا و ضدغرب اما باثبات سر کار بیاید، ترکیه احتمالاً سعی میکند بین رقابت و همزیستی عملگرایانه تعادل برقرار کند.
آنکارا ممکن است همچنان با باکو و متحدان دیگرش ایده «جهان ترک» را جلو ببرد، اما در عین حال حواسش به تنش با تهرانِ تجدیدنظرطلب هم باشد؛ تهرانی که گسترش نفوذ ترکیه، مخصوصاً میان جمعیتهای ترکزبان داخل ایران مثل آذریها، ترکمنها و قشقاییها را با سوءظن نگاه میکند.
در این وضعیت، ترکیه همچنان از پروژههای ترانزیتی و ابتکارهای صلح در قفقاز حمایت میکند، ولی مراقب واکنش ایران به طرحهایی خواهد بود که نقش تهران را دور میزنند؛ مخصوصاً پروژههایی نزدیک مرز ایران، مثل مسیر موسوم به TRIPP.
ارمنستان: در معرضترین و آسیبپذیرترین
ارمنستان نسبت به هر شوک در ایران حساس است.
هیچ کشور دیگری در قفقاز جنوبی به اندازه ارمنستان از نظر استراتژیک به ایران وابسته نیست.
ایران برای ارمنستان مهم است، چون یکی از دو مرز غیرخصمانهاش بوده و در عمل تنها راه جنوبیاش محسوب میشود.
ایران برای ایروان یک مسیر جایگزین تجاری و انرژی خارج از کنترل ترکیه و آذربایجان بوده و هنوز هم هست؛ دستکم تا وقتی که TRIPP اجرایی نشده.
به همین دلیل، ایران بیسروصدا اما محکم با پروژههای کریدوری جدید بعد از جنگ دوم قرهباغ مخالفت میکرد؛ پروژههایی که تهران آنها را «کریدور تحمیلی» میداند.
اگر تهران رابطهاش را با غرب و همسایهها عادی کند، بهدنبال آن رفع تحریم میآید و ایران دوباره وارد بازارهای تجارت، انرژی و ترانزیت میشود.
در این سناریو، ارمنستان بیشترین سود را میبرد، چون ایران تبدیل میشود به یک شریک اقتصادی و ترانزیتی قویتر و این به ایروان یک جایگزین در برابر وابستگی بیش از حد به روسیه میدهد.
در عین حال، تهران احتمالاً همچنان با TRIPP مخالفت میکند، اما این مخالفت به شکل مسالمتآمیز خواهد بود.
حتی ممکن است به ارمنستان کمک کند که با استیصال کمتر و از موضع قویتری بر سر شرایطش مذاکره کند.
در سطح بالاتر هم ایروان میتواند بین اتحادیه اروپا، ایران، هند و حتی ترکیه نوعی موازنه برقرار کند.
بعضیها میگویند چنین وضعی بهترین محیط استراتژیکی است که ارمنستان از دهه ۹۰ تا امروز تجربه کرده.
برعکس، فروپاشی ایران بدترین سناریو برای ارمنستان است.
در این حالت، ارمنستان خیلی آسیبپذیرتر میشود، چون ایران را بهعنوان یک حائل مطمئن در جنوب از دست میدهد.
ارمنستان بزرگترین شریک تجاری ایران در قفقاز جنوبی است، پس از نظر اقتصادی هم ضربه میخورد.
از نظر ژئوپلیتیکی هم فشار آذربایجان و ترکیه بر سر کریدورها و مرزها بیشتر میشود.
موضع مذاکرهای آنها قویتر میشود و موضع ارمنستان ضعیفتر.
روسیه هم احتمالاً دوباره تلاش میکند خودش را تنها ضامن امنیت ارمنستان جا بزند.
ته ماجرا هم این میشود که کشور از هر طرف زیر فشار دیپلماسی اجباری قرار میگیرد.
اگر تغییرات در تهران به یک حکومت جدید اقتدارگرا، ضدغرب اما کمتر ایدئولوژیک از جمهوری اسلامی منجر شود، این میشود سناریوی «تداوم با کمی دستکاری».
ایران همچنان ضدغرب میماند، اما بیشتر ملیگراست تا ایدئولوژیک و احتمالاً تحریمها هم برقرار میمانند.
ایران همچنان با هر کریدور ارمنستان–آذربایجانی که مسیرهای ایران را دور بزند مخالفت میکند.
در عین حال، همکاری موردی با روسیه و ترکیه را ادامه میدهد، بدون اینکه پروژههای بزرگ مشترک شکل بگیرد.
ارمنستان با چنین فضایی آشناست؛ خط قرمزها هم برایش قابلپیشبینیاند.
اما خبری از ادغام اقتصادی بزرگ نیست، چون رفع تحریمهای غربی در کار نخواهد بود.
آذربایجان: بزرگترین ذینفع دو دلِ تغییر در ایران
اگر ارمنستان آسیبپذیرترین کشور قفقاز جنوبی در برابر سرنوشت ایران باشد، آذربایجان دوپهلوترین موقعیت را دارد.
باکو از ضعف ایران میتواند سود ببرد، اما از فروپاشی ایران هم ممکن است بیشترین آسیب را ببیند.
هیچ بازیگری در منطقه به اندازه آذربایجان اینقدر ناراحتکننده بین «فرصت» و «خطر» گیر نکرده.
تفاوت نگاه آذربایجان و ارمنستان به ایران خیلی مهم است:
ارمنستان از ضعیف شدن ایران میترسد، اما آذربایجان از غیرقابلکنترل شدن ایران میترسد.
ارمنستان ایران را بهعنوان حائل میخواهد؛ آذربایجان ایران را بهعنوان همسایهای میخواهد که بشود مدیریتش کرد.
ایران برای آذربایجان از چند جهت مهم است.
اول اینکه بین ۱۶ تا ۲۰ میلیون آذربایجانی قومی در ایران زندگی میکنند؛ جمعیتی که حتی از جمعیت خود جمهوری آذربایجان هم بیشتر است.
تهران از قدیم به باکو به چشم یک بازیگر بالقوه تجزیهطلب نگاه کرده، هرچند باکو این را انکار کرده ولی هیچوقت نتوانسته کاملاً این شائبه را از خودش دور کند.
از آن طرف، آذربایجان یکی از معدود کشورهایی بیرون از ایران است ــ همراه با بحرین و عراق ــ که اکثریت جمعیتش شیعهاند و ایران هم سعی کرده از مذهب به عنوان ابزار مهم قدرت نرم استفاده کند.
بهطور سنتی، ایران جلوی جاهطلبیهای ترکی–آذربایجانی، مخصوصاً در موضوع کریدورها و برتری منطقهای را میگیرد.
اما در عین حال، ایران برای آذربایجان فرصتهای انرژی، تجارت و ترانزیت هم فراهم میکند که باکو دلش نمیخواهد آنها را به خطر بیندازد.
پس غریزه استراتژیک اصلی آذربایجان نسبت به ایران، «فرصتطلبی محتاطانه» است.
اگر در ایران یک حکومت عملگرا، متمایل به غرب یا نیمهمتمایل به غرب شکل بگیرد، این برای آذربایجان کمهیجانترین اما احتمالاً باثباتترین نتیجه است.
در این حالت، خصومت ایدئولوژیک کمتر میشود.
حکومت عملگرای ایرانی کمتر درگیر وسواس نسبت به ملیگرایی قومی یا رابطه آذربایجان و اسرائیل خواهد بود.
تنشهای دیپلماتیک پایین میآید، حوادث امنیتی کمتر میشود، و در کل یک عادیسازی استراتژیک رخ میدهد.
باکو هم میتواند بدون اینکه مدام تهران را تحریک کند، رابطهاش را با ترکیه و اسرائیل عمیقتر کند.
از نظر اقتصادی هم مسیرهای تجاری شمال–جنوب توسعه پیدا میکنند و همکاری در سوآپ انرژی و ترانزیت بیشتر میشود.
اما حتی اگر ایران خیلی دموکراتیکتر و «نرمالتر» هم بشود، باز هم در موضوع کریدورها از آذربایجان حمایت نمیکند.
یک ایران اصلاحطلب همچنان با هر کریدور فرامرزیای که ارمنستان را از ایران جدا کند مخالف خواهد بود.
باکو هم احتمالاً اهرم بیشتری روی آذریهای ایران به دست نمیآورد؛ برعکس، تهران با اعتمادبهنفس بیشتری مسائل اقلیتها را مدیریت میکند.
سناریوی تکهتکه شدن دولت ایران و بیثباتی طولانی، خطرناکترین حالت برای آذربایجان است؛ با اینکه از بیرون ممکن است وسوسهکننده به نظر برسد.
چیزهایی که آذربایجان شاید در کوتاهمدت به دست بیاورد، شامل تضعیف مخالفت ایران با کریدورهای ترانزیتی، مرزبندیهای خزر و مانند اینهاست.
نفوذ محور ترکیه–آذربایجان در منطقه هم احتمالاً بیشتر میشود و توازن قوا شدیداً به نفع باکو–آنکارا میچرخد.
در داخل هم احتمالاً گفتمان ملیگرایانه و تجزیهطلبانه درباره «آذربایجان جنوبی» پررنگتر میشود.
اما این سناریو برای آذربایجان خطرهای جدی دارد.
میلیونها آذری ایران، دو قرن از آذربایجان شمالی جدا بودهاند و مسیر تاریخی متفاوتی را طی کردهاند.
شباهت قومی و فرهنگی لزوماً به معنی یکی بودن ذهنیت، مذهب، سبک زندگی یا نظام ارزشی نیست.
باکو ممکن است با یک «بازگشت ضربه قومی» روبهرو شود.
هر بیثباتی میان آذریهای ایران، انتظارهایی ایجاد میکند که باکو نمیتواند با خیال راحت جوابشان را بدهد.
هرگونه مداخله، چه واقعی چه حتی فقط در حد برداشت، میتواند تلافی و تشدید بحران منطقهای به دنبال داشته باشد.
برای همین، باکو باید تمرکزش را روی امنیت مرز بگذارد تا موج پناهجو، گروههای مسلح و قاچاق را مدیریت کند و همزمان توازن حساس بین ملیگرایی و واقعگرایی را از دست ندهد.
اگر در ایران تندروهای ملیگرا یا نظامیها قدرت را بگیرند، برای باکو این آشناترین سناریو است؛ هرچند خیلی هم مطلوب نیست.
آذربایجان در این شرایط، پیشبینیپذیری و رابطهای محدود اما باثبات به دست میآورد.
باکو پروژههای اتصال منطقهای را قدمبهقدم جلو میبرد و همراستاییاش با ترکیه را حفظ میکند.
محور آنکارا–باکو برقرار میماند بدون اینکه الزاماً وارد تقابل علنی شود.
با این حال، سوءظن دائمی ایران نسبت به رابطه آذربایجان و اسرائیل همچنان باقی میماند و آن را تهدیدی حیاتی میبیند.
گرجستان و متغیر ایران
در مقایسه با درگیری وجودی ارمنستان و آذربایجان با آینده ایران، موقعیت گرجستان ظریفتر اما کماهمیتتر نیست.
گرجستان با ایران مرز مشترک ندارد و آن درهمتنیدگیهای قومی، ایدئولوژیک و تاریخیای را که رابطه تهران با همسایههای جنوبی قفقاز را پیچیده میکند، ندارد.
اما دقیقاً چون گرجستان مهمترین مسیر ترانزیتی شرق–غرب بین اروپا و حوزه خزر است، مسیر آینده ایران برای تفلیس از نظر ساختاری اهمیت دارد، نه احساسی.
ایران میتواند یا نقش گرجستان را به عنوان حلقه وصل در اوراسیای پساروسی تقویت کند، یا محیطی را که این نقش به آن وابسته است، بیثبات کند.
روابط گرجستان و ایران وارد مرحلهای حساس و رو به اهمیت شده؛ مرحلهای که کمتر بر اساس نزدیکی دوجانبه است و بیشتر از تغییر جهت ژئوپلیتیکی خود گرجستان تأثیر میگیرد.
در دوره دولت «رویای گرجستان»، تفلیس کمکم از مسیر یورو-آتلانتیکی که قبلاً محور سیاست خارجیاش بود فاصله گرفته و بیشتر با قدرتهای غیرغربی، مخصوصاً روسیه، چین و همینطور ایران، درگیر شده؛ نقشی که برای ایران هم پررنگتر و بحثبرانگیزتر شده.
این تغییر جهت وقتی خیلی واضح شد که معاون وزیر خارجه گرجستان بعد از حملات اسرائیل، علناً با ایران ابراز همبستگی کرد؛ اقدامی که واکنش تند اسرائیل، اپوزیسیون داخلی گرجستان و بخشهای طرفدار غرب جامعه را در پی داشت.
ورای پیامد دیپلماتیک، این اتفاق نشانه یک جابهجایی عمیقتر بود.
مسکو فعالانه دارد گرجستان را تشویق میکند که به چارچوبهای منطقهای جایگزین مثل پلتفرم «۳+۳» و کریدور بینالمللی شمال–جنوب بپیوندد؛ طرحهایی که ایران در آنها یک گره مرکزی است.
این ابتکارها کاملاً با عقبنشینی تدریجی دولت رویای گرجستان از ادغام یورو-آتلانتیکی و چرخش به سمت «بیطرفی استراتژیک» جور درمیآید؛ موضعی که در واشنگتن و بروکسل increasingly بیشتر بهعنوان همراستایی ضمنی با قدرتهای اقتدارگرا دیده میشود.
همزمان، حضور اقتصادی، جمعیتی و قدرت نرم ایران در گرجستان سریع رشد کرده.
هزاران شهروند ایرانی حالا در این کشور زندگی میکنند، تعداد شرکتهای ثبتشده توسط ایرانیها زیاد شده، حجم تجارت بالا رفته و ورود گردشگر از ایران هم شدیداً افزایش پیدا کرده.
بخش زیادی از این فعالیتها از نظر حقوقی قانونی است، اما در نگاه شریکهای غربی، گرجستان دارد بیشتر و بیشتر بهعنوان سکویی احتمالی برای دور زدن تحریمهای ایران و روسیه دیده میشود؛ مخصوصاً از طریق کانالهای مالی، شبکههای تجاری و دسترسی به بنادر دریای سیاه.
هرچه رابطه گرجستان با غرب سردتر میشود، ارزشش برای دولتهای تحریمشده هم بیشتر میشود.
در حالی که حکومت ایران درگیر ناآرامی خشن شده بود، مقامهای دولت رویای گرجستان تا حد زیادی سکوت کردهاند.
نمایندههای دولت و مفسرهای نزدیک به آن، با توسل به اصل «عدم مداخله»، از حرف زدن درباره تحولات ایران طفره میروند؛ در حالی که همین صداها مرتب و با اشتیاق درباره ناکامیها و ناآرامیهای اجتماعی در کشورهای اروپایی نظر میدهند.
در مقابل، تبلیغگرهای این جریان و حامیان فعالش خیلی کمتر خویشتنداری نشان دادهاند و علناً طرف حکومت ایران را علیه معترضها گرفتهاند؛ معترضهایی که صریحاً با مخالفان دولت در گرجستان یکی دانسته میشوند.
حتی بعضیها از «برقراری نظم» توسط رژیم ایران هم تمجید کردهاند.
برخی هم پا را فراتر گذاشته و از مردم گرجستان خواستهاند «قدردان» خویشتنداری نسبی نیروهای امنیتی داخلی باشند و برخورد گرجستان با اعتراضها را با هزاران کشتهای که گفته میشود در سرکوب ایران رخ داده، مقایسه کردهاند.
همزمان، شبکههای طرفدار دولت ادعاهای هشداردهندهای را هم پخش کردهاند؛ مثلاً اینکه ممکن است آمریکا به گرجستان فشار بیاورد تا علیه ایران جبهه باز کند یا اجازه بدهد از خاکش برای حمله استفاده شود.
این سناریوهای فرضی بهعنوان تهدید بیرونی قاببندی شدهاند و به واشنگتن هشدار دادهاند که دخالت نکند.
کمی بعدتر، مقامهای گرجستانی به سالن سفارت ایران رفتند تا چهلوهفتمین سالگرد انقلاب ایران را جشن بگیرند.
سخنرانی شد، دستها فشرده شد و بیرون هم برج تلویزیون تفلیس با رنگهای پرچم ایران نورپردازی شد؛ حرکتی که معمولاً برای دوستیهای بیدردسر انجام میشود.
این اتفاق در شرایطی افتاد که هنوز صفحههای خبری پر از تصویرهای سرکوب در خیابانهای ایران بود و تنش با واشنگتن هم روزبهروز بالا میرفت.
خیلیها از این تناقض تعجب کردند:
همان معاون وزیر خارجهای که از روابط دوجانبه تعریف میکرد، فقط چند روز قبل در راهروهای قدرت در آمریکا رفتوآمد داشت.
این فقط دیپلماسی ناشیانه بود؟ تلاشی برای حفظ تعادل بین فشارهای متناقض؟
یا یک پیام عمدی بود: اینکه گرجستان خودش موضعش را تعیین میکند و نمیخواهد زیر «توصیه» یا فشار دوستانه واشنگتن برود؟
با این پیشزمینه، آینده رابطه گرجستان و ایران شدیداً به مسیر داخلی ایران بستگی دارد.
سناریوی اول:
گذار واقعی دموکراتیک در ایران و بازگشت اقتصادی به غرب.
در این صورت، نقش فعلی گرجستان کاملاً عوض میشود.
گرجستان نقش «واسطه منطقه خاکستری» را از دست میدهد؛ یعنی همان جایی که تجارت سایهای، اتصال غیررسمی و دور زدن تحریمها را ممکن میکرد.
فعالیت اقتصادی ایرانیها در گرجستان شفافتر و کمتنشتر میشود و جریان مهاجرت هم به حالت عادی نزدیک میشود.
از نظر استراتژیک، وابستگی روسیه به کریدورهای ایرانمحور مثل INSTC کم میشود و در نتیجه اهرم مسکو روی گرجستان هم کاهش مییابد.
برای دولت رویای گرجستان، این سناریو کممطلوبترین حالت است، چون سیاست فعلیاش در قبال ایران هم منسوخ میشود و هم هزینه سیاسی پیدا میکند.
اما برای خود گرجستان بهعنوان کشور، این باثباتترین سناریو است؛ چون شاید دوباره جا برای برگشت به چارچوب غربی باز شود و نقش گرجستان بهعنوان هاب ترانزیتی و لجستیکی طرفدار غرب احیا شود، البته اگر شرایط داخلی سیاسی اجازه بدهد.
سناریوی دوم:
فروپاشی دولت ایران و کشیده شدن آن به بیثباتی طولانی یا هرجومرج.
این حالت برای گرجستان ریسک حاد ایجاد میکند و منفعت جبرانی چندانی ندارد.
ممکن است مهاجرت ایرانیها به گرجستان ناگهان زیاد شود و فشار روی انسجام اجتماعی و توان اداری بالا برود.
اختلال تجاری به بخشهایی ضربه میزند که به واردات از ایران وابستهاند.
خطرهای امنیتی هم زیاد میشود؛ مثل جرائم سازمانیافته، قاچاق و جریانهای مالی غیرقانونی.
کریدور INSTC احتمالاً بیاعتبار میشود یا میپاشد و در نتیجه برنامههای لجستیکی منطقهای روسیه هم ضربه میخورد.
در این فضا، گرجستان ممکن است تبدیل به منطقه حائل در برابر بیثباتی سرریز شده از خاورمیانه شود؛ چیزی که باعث میشود غرب حساسیت بیشتری روی کنترل مرز، پولشویی و همکاری امنیتی نشان دهد.
این سناریو فقط بیثباتی را بیشتر میکند و منفعت پایدار خاصی هم ندارد.
سناریوی سوم:
جایگزینی جمهوری اسلامی با یک حکومت امنیتی تندرو دیگر.
این حالت در بلندمدت بیشترین خطر را برای مسیر غربگرایانه گرجستان دارد.
در این صورت، رابطه تفلیس و تهران احتمالاً عمیقتر و علنیتر میشود و حتی ممکن است ابعاد لجستیکی، تجاری، اطلاعاتی و دور زدن تحریمها را هم بیشتر در بر بگیرد.
حضور ایران در گرجستان باز هم رشد میکند، اما این بار با بُعد امنیتی قویتر، و در کنار همکاری موازی با روسیه و چین.
گرجستان ممکن است عملاً، حتی بدون همراستایی ایدئولوژیک، داخل یک محور اتصال اقتدارگرایانه قفل شود.
فشار تحریمی غرب بر گرجستان هم میتواند شدیدتر شود و روی بانکداری، تجارت و چشمانداز عضویت در اتحادیه اروپا اثر بگذارد.
در عین حال، حاکمیت گرجستان هم ممکن است فرسوده شود، چون بازیگرهای خارجی بر زیرساختها، بنادر و حتی نخبگان سیاسیاش نفوذ بیشتری پیدا میکنند.
در کل، مسیر آینده ایران مثل یک تقویتکننده روند ژئوپلیتیکی خود گرجستان عمل میکند:
- ایران دموکراتیک میتواند گرجستان را دوباره به سمت غرب هل بدهد.
- ایران فروپاشیده میتواند آن را بیثبات کند.
- ایران امنیتی میتواند نقش گرجستان را بهعنوان گره مقدماتی علیه نفوذ غرب تثبیت کند، فارغ از اینکه جامعه گرجستان چه میخواهد.
سه جمعبندی اصلی
مسیر آینده ایران در ژئوپلیتیک اوراسیا یک متغیر حاشیهای نیست؛ یک متغیر ساختاری است.
آینده جمهوری اسلامی فقط توازن قدرت در خلیج فارس را تعیین نمیکند، بلکه نظم در حال شکلگیری قفقاز جنوبی را هم تغییر میدهد؛ منطقهای که همین حالا هم از جنگ روسیه در اوکراین و سیاست تهاجمیتر ترکیه بههمریخته است.
سه نتیجه اصلی از این بحث درمیآید:
اول
باثباتترین نتیجه برای قفقاز جنوبی، یک گذار منظم و عملگرایانه در تهران است.
ایرانِ دوباره ادغامشده در جهان، اهرم روسیه را کم میکند، انگیزه برای تحمیل کریدورها را پایین میآورد و یک دینامیک منطقهای بیشتر اقتصادی و معاملهمحور ایجاد میکند.
برای ارمنستان، این یعنی استقلال استراتژیک بیشتر؛
برای آذربایجان، یعنی رقابت عادیتر؛
و برای گرجستان، یعنی باز شدن دوباره مسیرهای غربی و کم شدن آسیبپذیریهای منطقه خاکستری.
دوم
فروپاشی ایران بیثباتکنندهترین سناریو است.
این وضعیت موج پناهجو، اختلال اقتصادی و دعوا بر سر کریدورها ایجاد میکند و در عین حال روسیه و ترکیه را به مداخله فرصتطلبانه وسوسه میکند.
ممکن است بعضی بازیگرها در کوتاهمدت سود تاکتیکی ببرند، اما هزینهاش نوسان و آشوب بلندمدت خواهد بود.
قفقاز که همین حالا هم شکننده است، اصلاً آمادگی هضم شوک سیستمی از سمت همسایه جنوبیاش را ندارد.
سوم
تداوم وضعیت تحت یک رژیم ملیگرای سختگیر، پیشبینیپذیری را حفظ میکند، اما سیاست بلوکی را هم ریشهدارتر میکند.
در این فضا، مسکو یک شریک تاکتیکی را نگه میدارد، آنکارا رقابت حسابشدهاش را جلو میبرد، و دولتهای کوچکتر هم در میان تحریمها و مسیرهای ترانزیتی امنیتیشده، فضای مانور محدودتری خواهند داشت.
برای سیاستگذارهای غربی، نتیجه روشن است:
سیاست در قبال ایران را نمیشود یک پرونده جداگانه دید که فقط به خلیج فارس یا مذاکرات هستهای مربوط باشد.
هر تشدید تنش، گذار یا فروپاشی در تهران، خیلی فراتر از خلیج بازتاب پیدا میکند و روی کریدورهای ترانزیتی اوراسیا، بازارهای انرژی و حتی پایداری اقتصاد جنگی روسیه اثر میگذارد.
قفقاز جنوبی دقیقاً روی همین خط گسلها قرار گرفته.
پس تصمیمهایی که در واشنگتن یا بروکسل گرفته میشود، فقط برای خاورمیانه نتیجه ندارد؛ روی این منطقه شکننده هم اثر مستقیم میگذارد.
امید میرود که رفتوآمدهای دیپلماتیک سطح بالای اخیر، از جمله حضور جیدی ونس، معاون رئیسجمهور آمریکا، در قفقاز جنوبی، کاملاً با در نظر گرفتن همین واقعیت انجام شده باشد و گفتوگوها با رهبران منطقه نقش محوری ایران در توازن در حال تغییر اوراسیا را لحاظ کرده باشند.
بین ایران، روسیه و ترکیه: اسرائیل در قفقاز جنوبی چه انتخابهایی داره؟
الهام علیاف، رئیسجمهور آذربایجان، یه بار رابطه کشورش با اسرائیل رو به کوه یخ تشبیه کرده بود؛ یعنی بیشترِ حجمش زیر آبه و از دید عموم پنهونه.
این تعبیر جالب توی یه تلگراف دیپلماتیک سال ۲۰۰۹ اومده بود که بعداً ویکیلیکس منتشرش کرد. علیاف گفته بود نُهدهم رابطه آذربایجان و اسرائیل از چشم مردم پنهونه.
این حرف درواقع نشوندهنده یه سیاست آگاهانه برای محرمانه نگه داشتن رابطه بود؛ مخصوصاً توی بخشهای حساسی مثل دفاعی، اطلاعاتی و انرژی. دلیلش هم این بود که نمیخواستن ایران رو تحریک کنن، بقیه بازیگرهای منطقهای رو علیه خودشون بشورونن یا داخل کشور مخالفت داخلی و مذهبی ایجاد بشه.
منتشر شدن اون سند، چیزی رو تأیید کرد که تحلیلگرها و دیپلماتها مدتها حدس میزدن:
ائتلاف بین باکو و تلآویو تا حد زیادی پنهانی بوده و بیشتر از اینکه بر پایه ایدئولوژی باشه، روی منافع عملی و استراتژیک بنا شده؛ یعنی یک جور موازنهگری حسابشده برای امنیت، نفوذ منطقهای و بقا در بازی ژئوپلیتیک.
تو این یک دهه و نیم گذشته، اون «کوه یخ» کمکم از زیر آب اومده بیرون. همکاری امنیتی گستردهتر شده، حوزههای جدیدی مثل فناوری و انرژی بهش اضافه شده، و آذربایجان تبدیل شده به مهمترین شریک اسرائیل در قفقاز جنوبی.
اصول اصلی سیاست خارجی اسرائیل
سیاست خارجی اسرائیل از قدیم بر اساس یک اصل خیلی روشن شکل گرفته: اول امنیت.
موقعیت جغرافیایی، انزوای منطقهای، جمعیت محدود و حس تهدید دائمی از طرف کشورهای اطراف، باعث شد اسرائیل دکترینش رو بر پایه دفاع پیشدستانه بچینه؛ یعنی بازدارندگی هستهای، حمله پیشگیرانه، مهار دشمنهایی مثل ایران، حماس و حزبالله، و جلوگیری از اینکه از نظر استراتژیک دورش رو بگیرن.
برای پشتیبانی از این رویکرد هم اسرائیل دستگاه اطلاعاتی خیلی قوی، توان سایبری، نیروی هوایی پیشرفته و موشکهای دقیق توسعه داد.
هرچند اسرائیل یه رابطه خیلی نزدیک و خاص با آمریکا ساخت، ولی فهمید که وابستگی کامل به یک متحد کافی نیست.
برای همین، سعی کرد روابط خارجی خودش رو متنوع کنه؛ از راه صادرات سلاح، همکاری اطلاعاتی و دیپلماسی انعطافپذیر.
در خاورمیانه، جایی که معمولاً روابطش پرتنش بوده، اسرائیل سعی کرده بهصورت گزینشی وارد همکاری بشه؛ مثلاً با کشورهایی مثل مصر، اردن، عربستان و بحرین در حدی محدود همکاری داشته و در عراق و سوریه هم با بعضی گروههای کرد و دروزی به شکل غیرعلنی ارتباط گرفته.
هر جا هم ممکن بوده، تلآویو با کشورهای غیرعرب یا کشورهای مسلمانِ نسبتاً میانهرو، از مسیرهای محرمانه رابطه ساخته؛ همون مدل «کوه یخ» که بخش اصلی شراکت زیر سطح میمونه.
فروش سلاح، تبادل اطلاعات، توافقهای انرژی و دیپلماسی پشتپرده، برای اسرائیل یک سیستم دوتایی ساخته:
از یک طرف اتحادهای علنی، و از طرف دیگه روابط پنهانی.
برای سالها، ترکیه نزدیکترین شریک منطقهای اسرائیل بود، تا وقتی که آنکارا در دوره حزب عدالت و توسعه مسیرش رو عوض کرد و رفت سمت سیاست خارجیای که دنبال رهبری دنیای اسلام بود و از مسئله فلسطین هم برای همین هدف استفاده کرد.
اسرائیل با اینکه محکم به اردوگاه غرب وصله، همیشه سعی کرده گزینههای استراتژیک خودش رو بیشتر کنه.
دیپلماسیاش معمولاً منعطف، مبتنی بر منفعت، و خیلی کم ایدئولوژیک بوده.
یعنی در تصمیمگیری درباره انرژی، فروش سلاح، مذاکرات صلح یا اتحادهای منطقهای، بیشتر از اینکه «ارزشهای غربی» یا تعهد به دموکراسی تعیینکننده باشن، این سه چیز مهم بودن:
امنیت، فرصت، و اهرم فشار.
رابطه اسرائیل با روسیه بعد از فروپاشی شوروی هم دقیقاً نمونه همین عملگرایی و موازنهگریه.
حمله حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ و جنگی که بعدش در غزه شروع شد، محیط استراتژیک اسرائیل رو بهشدت تغییر داد.
این جنگ باعث شد اسرائیل تهدید رو دیگه فقط در میدانهای محلی نبینه، بلکه آن را بخشی از یک تقابل منطقهای گسترده با محور تحت رهبری ایران بدونه؛ محوری که لبنان، سوریه، یمن، عراق و دریای سرخ رو هم در بر میگیره.
در نتیجه، اسرائیل دکترین عملیاتهای پیشدستانه و چندمیدانی خودش رو گسترش داده؛ یعنی فقط غزه رو هدف نمیگیره، بلکه شبکههای وابسته به ایران، زنجیرههای تأمین و هابهای لجستیکی رو هم میزنه.
بهبیان سادهتر، رویکردش از «مهار و مدیریت» رفته به سمت «تضعیف و برچیدن».
همزمان، تلفات انسانی و ویرانی گسترده در غزه، موج شدید محکومیت جهانی علیه اسرائیل درست کرده، تصویر بینالمللیش رو خراب کرده و حتی به رابطهاش با متحدهای سنتی غربی فشار آورده.
انتقادهای فزاینده درباره حقوق بشر و حقوق بینالملل، فضا رو برای همکاری پنهانی با کشورهای عربی و مسلمان هم سختتر کرده، چون دولتهای اون کشورها حالا با افکار عمومی خیلی منفیتری روبهرو هستن.
این محدودیتهای دیپلماتیک از یک طرف برای بعضی بازیگرها، مثل گرجستانِ امروز، فرصت جدید میسازه؛
ولی از طرف دیگه اسرائیل رو مجبور میکنه بیشتر به ابزارهای نظامی، عملیات نامتقارن و اطلاعاتی تکیه کنه تا قدرت نرم.
با وجود همه این تغییرها، اصلهای پایهای همونن:
عملگراییِ امنیتمحور هنوز ستون اصلی سیاست خارجی اسرائیله، و حتی با گستردهتر شدن حس تهدید، قویتر هم شده.
هرچقدر هماهنگی با غرب پیچیدهتر بشه، احتمالاً اسرائیل بیشتر میره سمت قدرتهای غیرغربی یا نوظهور، هر جا که نفع استراتژیک ببینه.
رابطه رو به گسترش اسرائیل و هند، که داره کمکم شبیه یک اتحاد استراتژیک میشه، نمونه روشن همین روند جدیده.
قفقاز جنوبی بهعنوان یک حاشیه استراتژیک
ورود اسرائیل به قفقاز جنوبی دقیقاً از همان منطق سیاست خارجیای پیروی میکند که در کل جهان دنبال میکند:
اولویت امنیت، تنوعدادن به شریکها، دیپلماسی عملگرا، و نفوذ کمسروصدا.
هرچند این منطقه برای اسرائیل یک میدان اصلی نیست و در مقایسه با خاورمیانه، مدیترانه شرقی و خلیج فارس در حاشیه قرار میگیرد، اما دقیقاً در نقطه تقاطع سه نگرانی اصلی اسرائیل قرار دارد:
- ایران
- رقابت قدرتهای بزرگ یعنی روسیه، ترکیه و غرب
- دسترسی به انرژی حوزه خزر
برای همین، رابطه اسرائیل با آذربایجان، گرجستان و ارمنستان، هرچند حاشیهای به نظر میرسد، اما در عمل ابزارهای کاملاً کاربردی برای هدفهای بزرگتر ژئوپلیتیکیاش هستند؛ بهویژه مهار ایران و مدیریت ریسکهای ناشی از روسیه و ترکیه.
عامل انرژی هم این اهمیت را بیشتر میکند:
نزدیک به ۴۰ درصد نفت خام وارداتی اسرائیل از آذربایجان میآید و از طریق خط لوله باکو–تفلیس–جیحان منتقل میشود.
یعنی باکو برای اسرائیل یک تأمینکننده خیلی مهم نفت در خارج از جهان عرب است.
اصلیترین دلیل حضور اسرائیل در قفقاز، ایران است.
این منطقه یکی از معدود فضاهای ژئواستراتژیکی است که اسرائیل میتواند بدون درگیری مستقیم، نزدیک خاک ایران بماند.
برای دههها، قفقاز جنوبی برای اسرائیل سکویی بوده برای جمعآوری اطلاعات، نظارت و ایجاد عمق استراتژیک؛
یعنی بتواند استقرار موشکی ایران، فعالیت سپاه پاسداران و سایتهای مرتبط با برنامه هستهای را زیر نظر بگیرد.
این دقیقاً با دکترین دفاع پیشرو و بازدارندگی پیشدستانه اسرائیل جور درمیآید؛ دکترینی که میخواهد عمق دفاعی اسرائیل را از مرزهای خودش فراتر ببرد.
جایگاه خاص آذربایجان
آذربایجان در این معماری استراتژیک، جایگاهی کاملاً ویژه دارد.
رابطه آذربایجان و اسرائیل که سالها زیر لایهای از ابهام عمدی پنهان بود، حالا تبدیل شده به یکی از مهمترین روابط امنیتی اسرائیل بیرون از محیط نزدیک خودش.
این رابطه، از یک جهت، ادامه همان الگوی قدیمی اسرائیل است:
ساختن اتحاد با بازیگرهای غیرعربِ حاشیهای؛ مشابه رابطههایی که در دوران جنگ سرد با ترکیه، اتیوپی یا ایرانِ زمان شاه داشت.
پایه این رابطهها هم برداشت مشترک از تهدیدهاست.
از بعضی جهات، آذربایجان جای ترکیه را در این نقش گرفته؛ چون آنکارا با چرخش نئوعثمانی و تلاش برای رهبری جهان اسلام، کمکم در سیاست خارجیاش بیشتر با اسرائیل در تضاد افتاده.
حساسیت این شراکت از اینجا میآید که ایران، همکاری آذربایجان و اسرائیل را نوعی محاصره استراتژیک علیه خودش میبیند.
برای همین، هم برای باکو و هم برای تلآویو، مخفی نگه داشتن این رابطه برای مدت طولانی یک ضرورت ساختاری بود.
اما از زمان جنگ قرهباغ ۲۰۲۰، که آذربایجان در آن از پهپادهای اسرائیلی استفاده کرد، بخش بزرگی از آن «کوه یخ» از زیر آب بیرون آمد.
افتتاح سفارت آذربایجان در اسرائیل در سال ۲۰۲۳ هم چیزی را رسمی کرد که سالها عملاً وجود داشت.
با این حال، با وجود این نزدیکی، آذربایجان اصلاً نمیتواند وارد دشمنی علنی با ایران شود؛ سه دلیل ساختاری هم برایش وجود دارد:
۱) جغرافیا
دو کشور ۷۶۵ کیلومتر مرز مشترک دارند، و همین باعث میشود آذربایجان از هر بحران بین ایران و اسرائیل فوراً تأثیر بگیرد.
۲) آسیبپذیری زیرساختی
موشکهای ایران خیلی راحت میتوانند زیرساختهای انرژی آذربایجان را بزنند؛
از پالایشگاهها و ترمینال سنگاچال گرفته تا میدانهای دریایی، خط لوله BTC و حتی کریدور آینده TRIPP.
چنین چیزی هم اقتصاد آذربایجان را فلج میکند، هم تأمین انرژی اروپا را.
۳) زندگی داخلی
ایران در داخل آذربایجان هم اهرمهای قابلتوجهی دارد؛ از مسیرهای قومی، مذهبی، اطلاعاتی و اقتصادی.
میتواند روی مناطق مرزی اثر بگذارد، روایتسازی کند یا حتی فضای داخلی را بیثبات کند.
برای همین، باکو همیشه دیپلماسیاش را با دقت تنظیم کرده:
هم همکاری با اسرائیل را گسترش داده، هم حواسش بوده ایران نه در گوشه رینگ قرار بگیرد و نه تحقیر شود.
وقتی تهران، باکو را متهم میکند که به عوامل اطلاعاتی اسرائیل جا داده، آذربایجان معمولاً روی حق حاکمیتی خودش در انتخاب شریکها تأکید میکند، اصل عدم مداخله را یادآور میشود و معمولاً گفتوگوی سطح بالا راه میاندازد تا تنش را پایین بیاورد.
این احتیاط از روی علاقه ایدئولوژیک به ایران نیست؛ یک محاسبه استراتژیک است.
اگر درگیری بزرگ مستقیم بین اسرائیل و ایران شکل بگیرد، آذربایجان خیلی راحت میتواند تبدیل به میدان برخورد شود؛ چیزی که هم ثبات کشور را تهدید میکند، هم اقتصادش را، هم نقش ترانزیتی انرژیاش را.
گرجستان: مسیر ترانزیتی، نگرانی اطلاعاتی و فاصله گرفتن از غرب
گرجستان در راهبرد اسرائیل در قفقاز جنوبی، جایگاه کوچکی دارد اما بیاهمیت نیست.
هرچند نقش آن بهمراتب کمتر از آذربایجانه، اما باز هم برای محاسبات امنیتی اسرائیل مهمه؛ بالاتر از همه به خاطر ایران.
مقامهای اسرائیلی، هرچند خیلی علنی حرفی نمیزنن، اما فعالیتهای اطلاعاتی ایران در خاک گرجستان و همینطور روند کلی رابطه تهران–تفلیس رو با دقت زیر نظر دارن.
این نگرانیها معمولاً علنی بیان نمیشن، ولی در ارزیابی تهدیدهای منطقهای اسرائیل کاملاً جا افتادهان.
از نظر عملیاتی، گرجستان برای دستگاه اطلاعاتی ایران اهمیت داره.
گرچه خط مقدم درگیری ایران و اسرائیل نیست، اما در یک چهارراه حساس قرار گرفته:
کنار ترکیه عضو ناتو و ارمنستانِ نزدیک به ایران، روی مسیرهای انرژی مهم مثل BTC و TANAP، و با سیاستهای نسبتاً باز برای ورود خارجیها که گاهی برای شهروندان ایرانی هم دسترسی راحتتری فراهم کرده.
از نگاه سرویسهای اسرائیلی، همین باعث میشه گرجستان تبدیل بشه به:
- یک هاب ترانزیتی احتمالی برای نیروهای اطلاعاتی ایران
- یک سکوی رصد فعالیتهای مرتبط با اسرائیل
- و در سناریوهای حاد، یک هدف نرم برای حمله علیه شهروندان اسرائیلی
ماجرای بمبگذاری خنثیشده سال ۲۰۱۲ علیه خودروی وابسته به سفارت اسرائیل در تفلیس هنوز یک نمونه مهمه و برای اسرائیل این باور رو تقویت کرده که ایران یا نیروهای وابستهاش هم توان انجام عملیات در گرجستان رو دارن، هم آمادگیش رو.
اسرائیل به روابط اقتصادی و دیپلماتیک گرجستان با ایران هم با احتیاط نگاه میکنه.
رابطه گرجستان با ایران از نظر خود تفلیس بیشتر عملگرایانه بوده؛ یعنی بر پایه تجارت، گردشگری و سرمایهگذاری، نه ایدئولوژی.
اما از نگاه اسرائیل، شبکههای تجاری ایرانی ممکنه پوششی برای نهادهای وابسته به سپاه باشند، و جریان گردشگری هم میتونه پوششی برای فعالیت اطلاعاتی فراهم کند.
گرجستان بعضی وقتها روادید و نظارت را سختتر کرده، ولی آسیبپذیریها هنوز باقیاند.
این نگرانیها به موضوع مهم دیگری هم وصل میشوند:
موقعیت جغرافیایی گرجستان بین آذربایجان ــ شریک اصلی اسرائیل در منطقه ــ و ترکیه ــ مسیر لجستیکی مهم ــ قرار دارد.
بنابراین، فعالیت اطلاعاتی ایران در گرجستان میتواند به تهران امکان بدهد همکاریهای آذربایجان و اسرائیل، جابهجایی محمولهها یا رفتوآمد افراد را زیر نظر بگیرد.
برای اسرائیل، وجود «چشم ایران» در گرجستان یعنی رصد کل کریدور اسرائیل–آذربایجان.
در سالهای اخیر، وقتی نفوذ ایران در گرجستان بیشتر شده و در عوض نفوذ غرب کمتر، نگرانی اسرائیل هم شدیدتر شده.
بعضی اتفاقهای نمادین این حس را تشدید کردهاند.
مثلاً حضور بالاترین مقامهای گرجستان در مراسم خاکسپاری ابراهیم رئیسی در سال ۲۰۲۴، کنار چهرههایی از حماس و حزبالله، باعث ناراحتی علنی سفارت اسرائیل شد.
در سال ۲۰۲۵ هم وقتی یک معاون وزیر خارجه گرجستان در مراسم «همبستگی» سفارت ایران شرکت کرد و از اسرائیل انتقاد کرد، واکنش مشابهی شکل گرفت.
با این حال، اسرائیل موضوع را بیش از حد بزرگ نکرد و این حرکات را نگرانکننده دید، اما نه تعیینکننده.
کمی بعد، سفر وزیر امنیت ملی اسرائیل به تفلیس و سفر وزیر کشور گرجستان به اسرائیل نشان داد که همکاری همچنان ادامه دارد، حتی با وجود اینکه رسانههای اسرائیلی از «بازی موازنهگر ظریف» گرجستان بین نزدیک شدن به ایران و حفظ رابطه با اسرائیل حرف میزدند.
از نگاه اسرائیل، خطر اصلی این است که نفوذ عمیقتر ایران، قابلیت اعتماد گرجستان را بهعنوان مسیر ترانزیتی استراتژیک کم کند و فضای بیشتری برای فعالیت اطلاعاتی ایران در نزدیکی محیط پیرامونی اسرائیل باز کند.
ارمنستان و فرصت TRIPP
رابطه اسرائیل و ارمنستان سالهاست که زیر سایه واقعیتهای ژئوپلیتیکی محدود مانده؛
مهمتر از همه، مناقشه ارمنستان–آذربایجان و اولویتهای استراتژیک اسرائیل در منطقه.
همین عوامل باعث شده عمق، قابلیت اتکا و حتی اهمیت این رابطه خیلی محدود بماند.
ریشه این فاصله برمیگردد به فروپاشی شوروی و شروع جنگ اول قرهباغ.
ایران در آن زمان کنار ارمنستان ایستاد، نه آذربایجان؛ چون تهران به آذربایجان بدبین بود و میترسید با تشویق ترکیه، ایده وحدت «دو آذربایجان» تقویت شود.
ارمنستان هم که از طرف ترکیه و آذربایجان در محاصره بود و مرز مستقیمی هم با روسیه نداشت، از فرصتی که ایران بهش داد استفاده کرد.
تهران کمک کرد ایروان از انزوا دربیاد، مسیر تأمین پیدا کنه و سلاح روسی بگیره؛ آن هم زمانی که گرجستان، تنها راه بالقوه دیگر ارمنستان، خودش درگیر جنگ داخلی بود.
اسرائیل زمانی وارد این منطقه شد که این صفبندیها از قبل شکل گرفته بود.
چون دنبال یک نقطه نزدیک برای رصد ایران بود، طبیعی بود که به سمت آذربایجان کشیده شود؛ کشوری که تهدیدش از سمت ایران با نگاه اسرائیل همخوانی داشت.
آذربایجان نسبت به گرجستان هم مزیت داشت؛ چون گرجستان با وجود نگاه تاریخی مثبتش به یهودیان و اسرائیل، با ایران مرز نداشت و همیشه هم در برابر فشار نظامی روسیه脆ف بود.
اسرائیل این را یک ریسک استراتژیک میدید.
برای همین، بیشتر از دو دهه، ارمنستان و اسرائیل در مسیرهای دیپلماتیک جدا یا نهایتاً موازی حرکت کردند.
شراکت استراتژیک ارمنستان با ایران برای اسرائیل یک تهدید امنیتی مستقیم نیست، اما محاسبات منطقهای تلآویو را پیچیده میکند.
اسرائیل به حضور ایران در قفقاز جنوبی از زاویه جاهطلبیهای بزرگتر تهران، برنامه هستهای و شبکههای نیابتیاش نگاه میکند.
در این چارچوب، وابستگی ارمنستان به ایران برای مسیرهای تجاری و انرژی، به تهران یک سکوی غیرمستقیم در فضای حساسی میدهد که در همسایگی مهمترین شریک منطقهای اسرائیل، یعنی آذربایجان، قرار دارد.
البته از دید تلآویو، همراستایی ارمنستان با ایران بیشتر محصول انزوا و اجبار ساختاری است تا ایدئولوژی.
پس اسرائیل ارمنستان را بیشتر یک تسهیلکننده نفوذ ایران میبیند تا یک متحد واقعی تهران.
از آن طرف، از نگاه ایروان، پایین بودن مزمن رابطه ارمنستان و اسرائیل بیشتر از اینکه به ایران ربط داشته باشد، به شراکت راهبردی اسرائیل با آذربایجان و واقعیتهای جنگ قرهباغ برمیگردد.
ارمنستان در سال ۲۰۲۴ کشور فلسطین را به رسمیت شناخت و همین باعث انتقاد اسرائیل شد.
اما ایروان این تصمیم را واکنشی به ارسال سلاح اسرائیل به آذربایجان در جنگهای ۲۰۲۰ و ۲۰۲۳ دانست.
روابط دیپلماتیک هم مدتی افت کرد و ارمنستان در سال ۲۰۲۰ سفیرش را فراخواند.
اما توافقی که در اوت ۲۰۲۵ با میانجیگری آمریکا بین ارمنستان و آذربایجان شکل گرفت و کریدور TRIPP را ایجاد کرد ــ کریدوری که آذربایجان را از طریق خاک ارمنستان به نخجوان وصل میکند ــ میتواند یک نقطه عطف باشد.
این طرح برای عادیسازی رابطهها و بازطراحی اتصال منطقهای طراحی شده و همزمان ایران را دور میزند.
اگر ارمنستان بتواند خودش را از یک «بازیگر پرت ژئوپلیتیکی» به یک هاب باثبات ترانزیتی تبدیل کند، اسرائیل هم شاید راحتتر بتواند بدون لطمه زدن به رابطهاش با باکو، وارد همکاری اقتصادی، دیپلماتیک یا فنی با ایروان شود؛ مخصوصاً اگر پیمان صلح نهایی هم امضا شود.
ورود ارمنستان به TRIPP زیر نظر آمریکا، یک پیام دیگر هم دارد:
اینکه ایروان دارد کمکم از روسیه فاصله میگیرد.
این چرخش با منافع اسرائیل همراستا است، چون تلآویو دوست دارد نفوذ روسیه و ایران در قفقاز جنوبی کمتر شود.
اگر ارمنستان بتواند از TRIPP برای جذب سرمایهگذاری غربی استفاده کند، ممکن است دستکم تبدیل شود به یک بازیگر بیطرف که برای شریکهای متنوع، از جمله اسرائیل، باز است.
با این حال، مسیر راحت نیست.
یک کریدور ترانزیتی تحت نظارت آمریکا در خاک ارمنستان احتمالاً با واکنش منفی روسیه و ایران روبهرو میشود، و همین میتواند مانع از ورود سریع یا علنی اسرائیل شود.
با این همه، TRIPP یک قمار ژئوپلیتیکی مهمه؛ قمار بزرگی که میتونه اتصال منطقهای رو از نو تعریف کنه، اهرم روسیه و ایران رو کم کنه، و برای اسرائیل یک فرصت کمیاب درست کنه تا با ارمنستان از زاویهای عملگرایانه و اقتصادی دوباره ارتباط بگیره.
بیدلیل هم نیست که ارمنستان و اسرائیل در ۲۶ نوامبر ۲۰۲۵ در ایروان بعد از چند سال نخستین دور گفتوگوهای سیاسیشان را برگزار کردند؛ حرکتی که نشون میدهد بعد از بیانیه ۸ اوت در کاخ سفید از سوی پاشینیان و علیاف، ارادهای جدی برای جان دادن دوباره به این رابطه شکل گرفته.
راهبردهای موازنهگرانه: روسیه، ترکیه و اولویت آذربایجان
همانطور که گفته شد، قفقاز محل برخورد چند سلطهگری همزمان است.
برای اسرائیل، این یعنی منطقه هم مفید است، هم از نظر دیپلماتیک حساس.
مدیریت این فشارها همان غریزه موازنهگریای را میخواهد که همیشه در دیپلماسی اسرائیل وجود داشته.
اسرائیل سالها تلاش کرد در قفقاز کمترین اصطکاک ممکن را با مسکو داشته باشد، چون میخواست توازن دیپلماتیکی را حفظ کند که در خاورمیانه، مخصوصاً در سوریه، لبنان و در رابطه با ایران، به دردش میخورد.
رابطه اسرائیل و روسیه در دهه گذشته روی یک تنش دائمی سوار بود:
از یک طرف هماهنگی امنیتی عملگرایانه، از طرف دیگر فاصله ژئوپلیتیکی رو به افزایش.
تعادلی که زمانی قابل مدیریت بود، کمکم زیر فشار چند بحران همزمان از بین رفت:
جنگ روسیه در اوکراین، تغییر آرایشهای منطقهای، و جنگ حماس–اسرائیل بعد از ۲۰۲۳.
بعد از دخالت روسیه در سوریه در سال ۲۰۱5، دو طرف یک سازوکار جلوگیری از برخورد مستقیم ایجاد کردند که ستون اصلی همکاری ضمنی امنیتیشان شد.
این سازوکار به اسرائیل اجازه میداد اهداف مرتبط با ایران را در سوریه بزند، بدون اینکه مستقیم با نیروهای روسیه درگیر شود.
بعضی پژوهشگرها این دوره را نوعی «موازنه در دوستی» توصیف کردهاند؛ دورهای که دو طرف از طریق ارتباط نخبگان، هم منافعشان را پیش میبردند هم رقابتشان را مدیریت میکردند.
پیوندهای اجتماعی و جمعیتی، مخصوصاً جمعیت بزرگ روسزبان در اسرائیل، این رابطه محتاطانه را تقویت میکرد.
اما حمله روسیه به اوکراین در فوریه ۲۰۲۲ نقطه عطف بود.
اسرائیل به تحریمهای غرب علیه روسیه نپیوست، ولی جنگ باعث شد نگاه مسکو به اسرائیل تغییر کند.
روسیه هرچه بیشتر با غرب درگیر شد، بیشتر به سمت بازیگرهای خاورمیانهای و غیرغربی رفت؛ بازیگرهایی که اغلب با اسرائیل خصومت داشتند.
وقتی رابطه مسکو با ایران عمیقتر شد ــ ایرانی که اسرائیل آن را یک تهدید وجودی میبیند ــ حفظ تعادل قبلی خیلی سختتر شد.
گسست اصلی بعد از حمله ۷ اکتبر ۲۰۲۳ و جنگ غزه اتفاق افتاد.
روسیه اقدامات نظامی اسرائیل را محکوم کرد و خواستار آتشبس فوری شد؛ یعنی از حالت احتیاط قبلی بیرون آمد.
اسرائیل هم واکنش تند نشان داد، سفیر روسیه را احضار کرد، و از اینکه مسکو میزبان هیئت حماس شده و بیشتر به ایران نزدیک شده، انتقاد کرد.
بعضی تحلیلگرها گفتند رابطه دو طرف به بدترین سطح از زمان فروپاشی شوروی رسیده.
با این حال، نه اسرائیل و نه روسیه سراغ قطع کامل رابطه نرفتند.
محدودیتهای ساختاری، پیوندهای جمعیتی و محاسبههای عملگرایانه باعث شد حداقلی از ارتباط حفظ شود.
مسکو هم هنوز اسرائیل را بالقوه یک کانال ارتباطی با غرب میبیند.
سقوط حکومت اسد در اواخر ۲۰۲۴ و کم شدن حضور عملیاتی روسیه در سوریه، دست اسرائیل را خیلی بازتر کرد.
از این هم مهمتر، رابطه راهبردی روسیه و ایران محکمتر شد؛ تهران حالا با پهپاد، موشک و فناوری نظامی به جنگ روسیه در اوکراین کمک میکند و این شراکت عملاً به یک همراستایی ساختاری علیه منافع اسرائیل تبدیل شده.
این تحولات باعث شده اسرائیل کمتر از قبل مجبور باشد ملاحظه روسیه را بکند.
تلآویو هنوز هم بیدلیل دنبال دعوا با مسکو نمیرود، اما دیگر روسیه آن بازیگر تعیینکنندهای نیست که اسرائیل بخواهد مدام حساسیتهایش را رعایت کند.
توازن قوا در سوریه و در کل محور خاورمیانه–اوراسیا طوری تغییر کرده که ترجیحهای روسیه دیگر مرکز محاسبات اسرائیل نیست.
در این شرایط جدید، اسرائیل توانسته در قفقاز جنوبی موضع خودش را دوباره تنظیم کند:
اول
الان راحتتر میتواند رابطهاش با آذربایجان را عمیقتر کند، بدون اینکه خیلی نگران واکنش تلافیجویانه روسیه باشد.
قبلاً اسرائیل سطح علنی این همکاری را پایین نگه میداشت؛ ولی حالا روسیه آنقدر درگیر اوکراین است که توان مجازات باکو یا تلآویو را ندارد، و در عین حال ارزش آذربایجان بهعنوان وزنه مقابل ایران بیشتر شده.
دوم
ضعف روسیه باعث شده فضای تازهای برای ارتباط محدود با ارمنستان ایجاد شود.
ارمنستان که سالها در سیستم امنیتی مسکو جا افتاده بود و به ایران هم تکیه داشت، عملاً برای اسرائیل منطقه ممنوعه محسوب میشد.
اما چرخش اخیرش به غرب، مخصوصاً از طریق TRIPP و ناامیدیاش از اینکه روسیه از منافعش دفاع نکرد، حالا اجازه میدهد اسرائیل دنبال همکاری اقتصادی و فنی با ایروان برود؛ چیزی که از اوایل دهه ۹۰ تا امروز بیسابقه بوده.
سوم
منافع اسرائیل حالا بیشتر با تلاشهای غرب برای بازطراحی قفقاز جنوبی، مقابله با محور روسیه–ایران، و کم کردن نفوذ تهران روی ارمنستان همسو شده.
گرجستان البته یک استثناست: آنجا نفوذ غرب کم شده و روسیه بیشتر جا باز کرده.
برای اسرائیل و غرب، اینکه روسیه بخواهد روی مسیرهای ترانزیتی کلیدی، از جمله کریدورهای انرژی مثل BTC، کنترل پیدا کند نگرانکننده است.
با این حال، اسرائیل رابطه سیاسی و اقتصادی خودش با گرجستان را حفظ میکند، هرچند نه در سطح آذربایجان.
دولت گرجستان هنوز از سرمایهگذاری اسرائیل در فناوری و همکاری سایبری استقبال میکند، مخصوصاً برای امنیت داخلی و رصد مخالفان سیاسی، حتی اگر دفاع برای دولت نزدیک به مسکوش اولویت اصلی نباشد.
پذیرفتن اتحاد ترکیه–آذربایجان
راهبردهای اسرائیل در قفقاز جنوبی در کنار نفوذ روبهگسترش ترکیه در آذربایجان و جاهطلبی آنکارا برای شکل دادن به کریدورهای حملونقل منطقهای جلو میروند.
اسرائیل نه میخواهد نقش ترکیه را به چالش بکشد، نه خودش را تابع آن کند؛
بلکه با شرایط سازگار میشود، جاهایی که مکمل هم هستند استفاده میکند، و جایی که منافعشان از هم جدا میشود، درگیر نمیشود.
حتی اگر ترکیه علیه اسرائیل تندتر حرف بزند، باکو این دشمنی را منتقل نمیکند.
برعکس، آذربایجان عمداً شریکهایش را از هم جدا نگه میدارد:
از یک طرف همکاری عمیق امنیتی با اسرائیل دارد ــ اطلاعات، پهپاد، انرژی ــ و از طرف دیگر یک اتحاد استراتژیک مبتنی بر هویت با ترکیه ــ ادغام نظامی و همبستگی سیاسی.
چون باکو این دو خط را از هم جدا نگه میدارد، اسرائیل مطمئن است که آنکارا نمیتواند بهراحتی آذربایجان را علیه منافع اسرائیل به کار بگیرد.
هم باکو و هم تلآویو معتقدند آذربایجان بیشتر نقش ضربهگیر و تعدیلکننده را دارد، نه کانال انتقال دشمنی ترکیه.
اسرائیل آذربایجان را نسبت به ترکیه، عملگراتر، سکولارتر، کمایدئولوژیکتر و باثباتتر در سیاست خارجی میبیند.
اینکه آذربایجان همزمان بتواند:
- با ترکیه شراکت استراتژیک عمیق داشته باشد،
- با اسرائیل رابطه امنیتی گسترده اما کمسر و صدا حفظ کند،
- و با ایران هم وارد تقابل مستقیم نشود،
یکی از ظریفترین بازیهای موازنهای در سیاست خارجی باکو است.
حتی وقتی رابطه ترکیه و اسرائیل بعد از ۲۰۱۰ و دوباره بعد از ۲۰۲۳ خیلی تیره شد، آنکارا هیچوقت باکو را مجبور نکرد رابطهاش را با تلآویو پایین بیاورد.
در عوض، یک تقسیم کار ضمنی بین دو دولت ترک شکل گرفته:
ترکیه به شکل غیرمستقیم از اطلاعات و فناوری اسرائیلیای که آذربایجان میگیرد و بهکار میبرد، سود میبرد، چون در مجموع با اهداف منطقهای آنکارا هم تضاد ندارد.
این چینش به رهبران ترکیه اجازه میدهد در موضوع فلسطین علناً علیه اسرائیل موضع بگیرند، ولی در عمل بعضی کانالهای همکاری از بین نرود.
آنکارا معمولاً ارزش یک سیاست خارجی مستقل و منفعتمحور از طرف آذربایجان را درک میکند و سعی نمیکند باکو را مجبور به انتخابهای ناخواسته کند.
باکو هم گاهی این احترام را با حرکتهای دیپلماتیک جبران میکند؛ مثلاً تا امروز به پیمان ابراهیم نپیوسته.
از دید اسرائیل، محور ترکیه–آذربایجان یک تهدید تعیینکننده نیست.
خیلیها در اسرائیل فکر میکنن دشمنی ترکیه بیشتر سیاسی است تا ساختاری.
حتی در دورههایی که اصطکاک دیپلماتیک خیلی شدید بوده، دو کشور بعضی ارتباطهای اطلاعاتی کاری، چارچوبهای همکاری در ناتو و سازوکارهای پرهیز از برخورد هوایی را حفظ کردهاند.
رابطه تجاری قابلتوجهی هم تا همین اواخر برقرار بود؛ تا اینکه ترکیه در مه ۲۰۲۴ رسماً واردات و صادرات با اسرائیل را متوقف کرد.
چند عامل هم احتمال درگیری مستقیم نظامی را پایین نگه میدارند، هرچند برخورد غیرمستقیم از قبل در سوریه رخ داده.
ترکیه و اسرائیل، هرکدام به دلایل خودشان، نسبت به رفتار منطقهای ایران نگرانی استراتژیک دارند.
آذربایجان هم که با ایران مرز جنوبی دارد، بخشی از همین حس تهدید را با آنها شریک است.
همین بدبینی مشترک، نوعی همراستایی ضمنی ایجاد میکند و ریسکهای درکشده در بلوک ترکیه–آذربایجان را کم میکند.
از طرف دیگر، ادغام نظامی ترکیه و آذربایجان غیرمستقیم به نفع اسرائیل هم هست؛
چون موفقیتهای میدانی آذربایجان که بخشی از آن بر پایه پهپادها، موشکها و سامانههای شناسایی و اطلاعاتی اسرائیلی بوده، عملاً فناوری دفاعی اسرائیل را هم اعتبار میدهد و با منافع آنکارا هم تضاد ندارد.
و از همه مهمتر، اسرائیل برای آذربایجان ارزش خیلی بالایی قائل است:
- تأمینکننده بزرگ انرژی
- یکی از معدود کشورهای مسلماننشین دوست
- شریک دارای کانال باز اطلاعاتی
- و جای پایی استراتژیک نزدیک ایران و مسیر خزر
برای همین، اسرائیل آذربایجان را یک بازیگر مستقل استراتژیک میبیند، نه یک نیروی نیابتی ترکیه.
مرحله جدید
جایگاه اسرائیل در قفقاز جنوبی وارد یک مرحله تازه شده.
فروپاشی تعادلهای قدیمی، کم شدن نفوذ روسیه در سوریه، تندتر شدن موضع ترکیه علیه اسرائیل، افزایش جسارت ایران و فاصله گرفتن گرجستان از غرب، باعث شده منطقهای که قبلاً در حاشیه بود، حالا تبدیل شود به یکی از محورهای مهم راهبرد امنیتی اسرائیل.
باکو هنوز هم ستون اصلی اسرائیل در این منطقه است،
اما موازنهگری ظریف آذربایجان در برابر ایران و ترکیه نشان میدهد که اسرائیل نیاز دارد دامنه گزینههایش را بیشتر کند.
چرخش محتاطانه ارمنستان به سمت غرب، مخصوصاً از مسیرهایی مثل TRIPP، فرصتهای تازهای برای اسرائیل ایجاد میکند تا از اتصال منطقهای حمایت کند؛
اتصالی که هم نفوذ ایران را کم میکند، هم روسیه را.
در این مرحله، کار اسرائیل این است که از یک رابطه کمسروصدای صرفاً امنیتی عبور کند و برود سمت یک راهبرد منطقهای سنجیدهتر:
- حمایت از حضور غرب
- حفاظت از مسیرهای انرژی و ترانزیت
- تشویق به چندسویه شدن اتحادها
- و جلوگیری از اینکه تهران و مسکو معماری آینده منطقه را بهتنهایی شکل بدهند
در چشمانداز پرشتاب و در حال تغییر اوراسیا، قفقاز جنوبی دارد برای اسرائیل تبدیل میشود به یک لولای استراتژیک برای امنیت بلندمدت و تابآوری ژئوپلیتیکیاش.