بسم نور
از ابتدا جور کش یکدیگر بودند.مث شمس مث مولانا مث همه ی آدم های عادی و مسئولیت پذیر. خدا بیامرز می گفت همه چی از همین جا شروع میشه، عزیز رو میگم، مادر بزرگم را، خیلی اهل دل .خیلی هم اهل صفا. تو 60 سالگی مانند دخترکان دانشکده هنر موهایش را آبی میگرد، لباس گل گلی هم که اقتضای سن اش بود . می نشست نقل زندگی می گفت، حرف حق میزد و درس معرفت میداد. اینجا بودم، سید محمود و گلی خانم از ابتدا همراه بودند. چه آن موقع که سید آه در بساط نداشت و یلاقبا رفت پی طاووس و یه تنه جور هندوستان پدر گلی خانم را کشید و چه آن موقع که کاسبی به هم زد و شد امین و کدخدای شهر و چه آن موقع که سرمایه اش به باد رفت و از اسب افتاد. از اسب که افتاد اصل زندگی اش شد گلی خانم . گلی خانم جور کش سید بود. بزرگوار درس خوانده نبودا، آن موقع آخر تحصیل برای دختران رایج نبود اما عجیب پخته می نمود لاکردار.عزیز برایم تعریف کرد که موقع ورشکستگی سید سنگ صبور بود و موقع سر بلندی ترمز غرور و تکبر. سفره پهن می کرد و جهیزیه میداد برای دفع بلا و فزونی روزی. عزیز آن موقع کودکی ده ساله بیشتر نبود اما تعریف می کند: تا سید نیم ساعتی خط می نوشت گلی خانم با یک چایی لیمو کمر باریک سر حرف را باز می کرد. سید هم از روایت و حدیث و شاهنامه می گفت تا کسادی بازار و چک چال هایش… عزیز می گوید برای من ده ساله پر واضح بود که گلی خانم از این چیزا سر در نمیاورد اما عجیب موقعیت شناس بود. بزنگاه میامد سرتاپا گوش می شد. انگار نه انگار آدم است. پلک هم نمیزد. همچین که سید آرام می شد، میرفت مطبخ پی آشپزی و این چیزها. گلی خانم اصن سمبول طراوت بود.تا بود خانه پر نور بود، فیروزه ای، پر محبت … موقع سبزی پاک کردن همچین نرم و نازک میزد زیر آواز که نگو آدم دلش میخواست سبزی تمام نشود هی خورد کند هی آواز بخواند هی خورد کند… بعضی موقع ها گلی خانم مرغ سحر میخواند، سید هم نخ را می گرفت با تاسف میزد زیر آواز که “گلنار کجایی کز غمت ناله می کند عاشق وفادار” تا به اینحا تصنیف میرسید که “چه دیدی از من حبیبم گلنار که دادی آخر فریبم گلنار”، باید عزیز را میدید همچین تبسم میکرد که نگو لاکردار آنقدر چهره اش مبشوش می شد که که معلوم بود دلش قنج می رود. بله اینطور اهل صفا بودن، این طور رول شمس و مولانا را بازی کردند که زندگی از آب و گل درآمد و دکتر مهندس تحویل جامعه دادند. اول قرآن خطی سید، جمله ای ناقص از امیر کبیر نقش بسته قریب به این مضمون که:اگر هدف صد ساله دارید آدم بسازید… سید، گلی خانم را ساخت برای عزیز ما، عزیز مادر مرا ساخت. منم فعلا سرم گرم این دو طفل معصوم است. همین طور سر انگشتی که حساب کتاب میکنم می بینم زحمت سید،صد سال اول را رد کرده است. دلم میخواهد خیز صد سال دوم را بردارم اما حیف آقای ما رفته است پی دلاوری. نیست که من را از آب و گل دربیاورد و دستی سر این طفلکان بکشد. نمیدانم دلگیر شد گذاشت رفت یا دلش طاقت ماندن نداشت .اما سه ماهی می شود که رفته است ژاپن پی کارگری و رزق حلال. گه گاه نامه می نویسد، حال می پرسد و خرجی میفرستد. خودم را که جای گلی خانم میگذارم بنظرم الان نه سنگ صبورم نه ترمز دستی، فعلا کوه دردم کوه درد … بله … طاقت بیار و مرد باش … رفیق من سنگ صبور غم هام به دیدنم بیا که خیلی تنهام ….
::پی نوشت::
عکس عزیز واقعی مان است . خدایش حفظ کناد
اگر شمس کسی شدید پایه باشید. مولاناها دلشان اندازه گنجشک اشی مشی ست.
متن سفارش ضمنی یکی از همراهان پرتمطراق تازه مان است.حسب وظیفه گفتم شما هم صفا کنید….