بسم نور
قضیه از این قرار است که چگونه زندگی میکنیم چگونه راه میرویم چگونه نفس میکشیم و چگونه فکر می کنیم . داستان یک موسیقی دان صرف نیست. داستان همه ی آدم هایی ست که دارند در این دنیا زندگی می کنند . داستان منی که از ابتدا چگونه تصمیم گرفتم و دارم چگونه نگاه میکنم و خودم را چگونه می گردانم . راه های مختلفی داریم برای زندگی برای طی طریقی که باید برویم عشق، حقیقت و یا خرد …
فرانچشکو شاید در برهه هایی با حقیقت زندگی کرده باشد یاشد هم با خرد اما واقعیت این است که اکثرا با عشق زیسته. شاید هم گاهی با هوس ولی قطعا آنجا هایی که با عشق زندگی کرده وزنه اش سنگین تر است. سوالهایی که اگر بدانیم با چه فرمانی حرکت می کنیم آن وقت می توانیم نسبت هایمان را با خودمان، زندگی مان و طبیعت مشخص کنیم . اگر عشق شد که چه بهتر اگر نشد حقیقت ولی اگر خرد شد نتیجه چیزی جز نکبت نخواهد بود با نکبت که نمی شود صفا کرد …. فرانچسکو همه ی این ها را امتحان کرد شاید بعضی اوقات هم تلاش کرد که هم افزایی ایجاد کند منتها سر آخر بازگشت به همانجایی که برایش ساخته شده بود . زندگی پر از تلاطم و پر از فراز و نشیب فرانچسکو با عشق زیست و به دنبال حقیقت دوید و آخرین روز زندگی اش حقیقت را یافت .
کتابی روان، واقعی و زیبا پر از زندگی و جذاب. از آنهایی که قبل از مرگ باید خواند آنهایی که تا چند روز بعد از آن در خماری کتابی به این زیبایی می مانید.