بسم نور
پسری درشت هیکل با مو های بور و عینک فتو کرومیک پشت می، در حال تکاپو برای سایت بسیج دانشجویی به گمانم عکس مراسم را بارگذاری میکرد اما خوب خاطرم نیست. خنده جذابش فیدبک جالبی به خاطر همایونی مان داد. از آنجا شروع شد و تا بحال هم پا برجاست. سعید ابوالحسنی را قبل از مسئولیتش برای حوزه بسیج دانشجویی میشناختم . سلام علیکی داشتیم او قدیمی تشکیلات بود و ما به اصطلاح چ…..س ترم دانشگاه، باب آشناییمان با سعید ابوالحسنی نژاد از نجوا باز شد ( تربیت نیروی جوان انقلابی). راستش را بخواهید دو مواجهه ابتدایی ام همه چیز را خراب کرد، سر کار مجموعه بود. از ابتدا با همه در همه ی مسائل اختلاف نظر هایی داشتم. تا یانکه مسئول شد و گفت آشی برایت پختم . در دل ذوئق نمودیم، یکی دو ساعتی نطق کرد که بله نجوا تو را میخواهد. چون از ابتدا پایه کارش بودی و عرضه هندلش را داری. من نیز چون مختصری فراخ بودم، نجوا را باطلاقی یافتم رهایی ناپذیر و لاچاک. فلذا مخش را در ربع ساعت زدم و ورق برگشت و روابط عمومی شدیم و دیگر کاسه کوزه یکی … اینها را نقل کردم که فضای آشنایی و رفاقتمان روشن شود اما اصل مطلب، وی ویژگی هایی دارد که کمتر در نیرو های انقلابی یافت می شود. مستقل در تصمیم گیری و ایضا خودرای و دیکتاتور که در همه ی مسئولین هست اما سعید متخصص هم بود. یک دیکتاتور متخصص و متعهد قطعا بهتر از دیکتاتور خالیست. سعید اعتماد و کرد و نسلی جدید را تحویل بسیج دانشجوی تهران شمال داد. ریسک تربیت تشکیلاتی همراه با تفویض مسئولیت را به جان خرید و کار را درآورد. سعید را به طراح بودن و فتوشاف کاری میشناسند، حقا کارش هم مثال زدنیست، عشق عکاسی دارد و پی نوشتن وقلم فرسایی هم هست بعضا . در ابتدای امر دگم مینماید، برعکس باطن اش که مغز روشنی دارد . او ستون هایی را پی ریزی کرد که امروز دارند ثمره میدهند خودش قد کشیده بود که مجموعه هم قد کشید . رفاقت و برادری با او برای هر کسی فرصتی ست. برای رشد نه تفریح و لهو و لعب . کتابخوان و ما ادراک کتابخوان . از معدود حزب اللهی های درشت هیکلی ست که اهل خواندن است و کتاب خوانی جزو تفریحاتش می باشد. اکثر مواقع هم مثل خود همایونی مان یا پی پیچش کتاب است یا دنبال پول و پله و قرض و غوله جهت ابتیاع کتب. خلاصه که از آن رفیق های ست که در طریق کمک حال است نه سربار. راستی اهل بحث و گفت گو بذله گو هم هست لاکردار زبان داریست برای خودش .
ولی جذاب ترین خاطره برای تتمه ی مسئولیتش است. سعید می گفت میخواهم بروم و میدان را به جوان تر ها بدهم اما جلسه می گفت بمان و ادامه بده . اینکه در آن جلسه چه گذشت را کس نمیداند جز اصحاب و یاران. البته میدانم خودش هم راضی به نقلش نیست. (آن جلسه آنقدر به یادمانی ست که هنوز بعد از دوسال دستمایه طنز دوستان است) . ولی درسی که از آن جلسه یاد گرفتم این بود که ما باید برای رشد خودمان برنامه داشته باشیم . قانع به شرایط فعلی نباشیم . سید دلیل آورد که سعید باید مسئولیت را تحویل بدهد و برود پی زندگی اش برود و خودش را برای مسئولیت های بالاتر و حساس تر آماده کند. یاد گرفتم تشکیلات هر چقدر هم که مقدس باشد نباید جلوی رشد فردی شخص را بگیرد. چه بعد معنوی و علمی چه بعد مهارتی یعنی آنجا که دیدید تشکلات چیز جدیدی برایتان ندارن آن زمان دقیقا وقت کندن و گذشتن است .
کار تشکیلاتی با همه ی سختی ها و مشقت هایش برای من نوعی خیلی جذاب است. پر از زندگی و صفا و صمیمیت و تجربه پر از آدم های مهربان. دوستان خونگرم و خاطره های بیاد ماندنی.
:: پی نوشت ::
خیلی وقت بود که میخواسم پرونده جدیدی را باز کنم . نوشتن برای کسانی که نزدیکند و اثر گذار . اما ترجیح دادم نه به رسم مسعود بهنود که پس از مرگ بزرگان می نویسد، ترجیح دادم زمانی که زنده اند و مفید فایده برای دیگران، معرفی شوند . الحمدالله اولی اش با سعید ابوالحسنی نژاد شروع شد که شب گذشته داماد شد و دل ما قنج رفت برایش. به قول محسن همش منتظر بودیم که کاپشن و پیراهن یقه سه سانتی همیشگی اش را بپوشد اما نا پرهیزی کرد و خوش تیپ و خوشگل موشگل، جلوه گری نمود .
خوش بخت باشی سعید جان .
راستی سعید ابوالحسنی هم وبلاگ دارد و هم کانال و هم اینیستا. اینجا برایتان میگذارم تا مراجعه کنید و بیشتر با وی آشنا بشوید و پیشنهاد میکنم بخش معرفی کتابش را در وبلاگ حتما مطالعه کنید خیلی جالب است.
توئیتر:
t.co/9wTxRprNeR
بلاگ:
saeednevesht.blog.ir
گودریدز: شبکه اجتماعی کتاب
goodreads.com/saeednevesht