ارث
ای زمونه، ای زمونه ایییییییییییییی زمونه …. همیشه نقل صحبت هامون این بود که آقا ما اینجوری نبودیم که یعنی این طور خمار نبودیم، این طور خسته دوران نبودیم ، ببین جان دلم، این منی که افتاده ست الان، یه روز برو بیایی داشته یه روز واسه خودش سری بوده تو سرا از اون […]
زردی زندگی
+ دیدی برگ دارن زرد میشن -آره +دیدی داره هوا بو پائیز میگیره، دیدی سوز سرما داره میادی -آره ولی قشنگه؟ +قشنگ نیست؟ -نمیدونم همچینی دلم گرفته آخه +دلبر داری؟ -نه +خب همینه دیگ -واقعیت میدونی این زندگی اصن صفا نداره چه پاییزش چه زمستونش چه بهارش چه تابستونه ، خیلی زمان صفا از […]
صفا
بزرگوار حرف ما رو نمی فهمید یعنی میفهمیدااا به رو خودش نمی آورد. نمیدونم چه سری بود سرگرانی می کرد منتها بد رندی بود واسه خودش. زندگی خوب بود مث آب و هوای پائیز همچین بگی نگی باصفا نرم و نازک تر و تمیز. آدم لذت می برد. همه چی سر جاش بود ولی […]
هورت
دو دوست کنار یکدیگر نشسته بودند، یکی از آنها با اینکه خسته بود گفت و گو را ادامه میداد، دیگر اما بی وقفه از تازگی های زندگی اش تعریف می کرد، همین طور که دوست اش یک ریز و بدون نفس حرف میزد، چپ و راست را نگاه کرد،اندکی شاید در حد دو یا […]