از همان ابتدا عاشق پیشه بود بزروگوار. از همان ها که سر گذر پی معشوقه ی خویش تسبیح میچرخاند که مبادا چشم بد گزندی به یار برساند. گفتم چشم بد، لاکردار برای خودش یلی بود. پی مردانگی و رسم پوریای ولی اهل زورخانه، کباده کش و چرخ زن. اما چه بگویم که چشم بد چوب لای چرخ روزگار کرد و آن شیر بیشه عشق امروز خفیف شده و چشمش به دست مردم دون است . اهل دل هم بود. گاهی شعر میخواند و ایضا پای ثابت شاهنامه خانی چایخانه ادب بود. چایخانه ادب معروف بود به صفا و صمیمیت. اکثر اتفاقات محل آنجا رقم میخورد. من خودم تا 20 سالگی که رخصت حضور یافتم نفهمیدم. عده ای هم بودند پی فتنه انگیزی، اما انگشت شمار و بدردنخور. سید پشت دخل تازگی ها نقل سالهای دور محمد خان را برایم گفت آن موقع سری زن بود .سر دلش واشده بود و هوای نقل گفتن داشت. من هم کنجکاو پای صحبتش نشستم . می گفت انقلاب که شد محمد شد از این رو به آن رو ، سمپاد بود ولی چو ابر از میان رفت، ره حق گرفت و دل ز میخانه کند. معشوقه اش هم چون اصالتا قجر بود با پهلوی نساخت و خلاصه در گیرودار مبارزه کاسه کوزه یکی شده بودند که یهو زد زیرش. ازدواج تشکیلاتی ممنوع بود و رسالت چیز دیگر اما محمد ماتحت این چیز ها نمی گذاشت که،القصه تو کشمکش عشق و عاشقی طرف ره دلبر دگر گرفت و محمد ماند لای پوست گردو. دلش رضا نمی داد. گذشت، به خاک سیاه نشست و دیگر پیدایش نبود تا اینکه خاتون دلبری از اقوام برایش گزید و مختصری سرپا شد. تا خودش را جمع کند عرصه تنگ شد و ناموس وطن متعرض. محمد با آن همه سابقه گردن کج کرد که رضایت بگیرد و برود پی دلاوری. می گفت فردا جواب نسلم را چه بدهم که موقع لازم رفتم پی تجارت میروم، و رفت . خلاصه الانش را نبیینید ذنبیل به دست مایحتاج بیت را میخرد و با نوه هایش جیجی باجی دارد کمرش گرچه قوس کمان یافته اما سرش بالاست. دلش قرص است که که بزنگاه واقعه هوشیار بوده …
عکس نامرتبط