خیره خیره غروب نزدیکای پاییز رو نگاه می کرد بلکم یه اتفاقی بیوفته، بلکم یه روزنه ای تیغ بکشه وسط تفکرات مریض ش. تازه میخواست چایی ش رو هورت بکشه که یه دفعه رفتم سراغش:
+ سلام دایی حالت خوبه؟ ردیفی؟ چت شده مسلمون چرا انقدر پکری؟( ناجنس اصن سرش رو بالا نگرفت)
-ولک کن ممد. دوباره بیکار شدیاااا. اومدی سروقت ما چنگول بکشی رو خاطرات مون. خسته نشدی از ایستگاه گرفتن ما؟ والله من دیگه هممه نقشه هاتو بلدم. بس کن پسر سنی گذشته ازت، زن و بچه دار شدی ولی بازم بازی گوشی میکنی ؟
+دایی داشتیییییم. حالا چرا انقدر بدقلقی میکنی؟ چرا انقدر سرگران شدی؟ بیا این کیشمیش ها رو بنداز بالا ببین چه صفایی میده.
-ممد میدونی اوضاع که مث همون قدیمه. چیزی عوض نشده منتها یهو یه چی یادم آمد درگیرش شدم . جز تو که میای خزعبلات من پیری رو شنوا میشی خیلی زمانه با کسی گل نگفتم، گل بشکفم . با تو که همش خاطره میگم بعضی وقتا هم خالی می بندم ولی توهم مردونگی میکنی به روم نمیاری منتها خودم که با خودم صادقم دیگه . دیگه خودمونو که نمیتوانیم ماس مالی کنیم. میفهمی چی می گم؟ قطعا می فهمی چون خودتم از آن رندان با صفایی
-عزیزی دایی جان چوب کاری میکنی
+هیس نپر وسط کلام رشته پاره میشه …. آره خیلی زمانه که نقل نگفتم با کسی … ببین یعنی صحبت روزمره که هست نمی گم نیست منتها به دل نمیشینه .. این بچه های پارکم همش درگیر اجتماعات و سیاست ورزی و این چیزان اصن نمیشه دو کلوم حرف حساب زد باهاشون … همش پی تحلیل و خبر و تحلیل و خبرن نمیدونم مغزشون اشکال پیدا نمیکنه این همه معادله حل می کنن؟ زنذدگی که بی حرف و حدیث آشنایی میسر نیست … هست ؟ والله نیست آقا نیست … این پیر مرده رو میبینی مث هفتاد ساله هاست ؟ پنجاه و سه سال بیش نداره منتها شریک زندگیش ترکش کرد، شتافت به دیار باقی حالا سر در گم میاد پارک به آواز قناریان به شرشر آبان به خس خس سینه من موقع استعمال دخان و به غروب شبان، توجه میکنه بلکم زمان بگذره . خلاصه این شده زندگی ش نگاه چقد شکسته شده … حرف نمیزنه با کسی … یعنی با رفقاش خوب گرم میگیره ها ولی تابلوئه با کسی حرف نمیزنه . خیلی خسته س اصن. یکی دوبار درد دل لازم بودم رفتم بغلش تا خواستم شروع کنم یه نگاه رخوتی کرد، لامصب ببیخیالش شدم . خیییییلی تباهه . آرع در مجموع خیلی زمانه دلم هم صحبت میخواد. هم زبون، هم دل و اینا دیگه
-دایی ما که هستیم چرا اینجوری میگی
+خفه شو عوضی لندهور آخه با تو یلا قبا مگه میشه راز دل گفت؟ مگه میشه ساز کوک کرد؟ مگه میشه شاملو خوند؟ اصن تو سایه میفهمی چیه ؟ نهایت دو بیت حافظ بدونی. همین . آدم باس با کسی درد دل کنه که زنگار از دلش زدوده بشه . لپاش گل بندازه صفا کنه… این یعنی زندگی…این یعنی هم صحبتی … میدونی معیار هم صحبت خوب چیه؟
-نه
+از بس خرفتی دیگه … معیار اینه: نفهمی زمان کی میگذره، نفهمی کی فشارت میوفته، نفهمی کی کلافه ای و اینا … معیاره ایناست گفتم . تامام . هر وقت تو کسی دیدی از دستش نده فدات شم . تو این زمونه چنین آدمی کیمیاست . ستاره ست…..
-چشم دایی حتما… من با اجازت برم
+بشین گوش بگیر ببین چی میگم ببم جان، تموم نشده که … آتیش داری؟ بده من یه دخانی بگیرونیم محض رضای خلق خدا ….. آرع بالعکسش هم هست … تا دیدی با یکی حرف میزنی سر پنج دقیقه حرفت نمیاد بدون این آدم اون آدمه نیست …
-دایی میدونی چیه؟
+چیه؟
-دارم میرم پیش همون طرف
+برو عوضی برو پی آشنایی … پرو پی دولت خودت… برو پی زیندگانی
-یا علی
:: پی نوشت::
بی انصاف اولش نمیخواست حرف بزنه ها دیدی ول کن نبود ما را … دایی رو خیلی زمانه میشناسمش … از وقتی سن و سالی نداشتم … از وقتی کف کردم … میومدم راز دل براش میگفتم اونم میون نقل های بی سر و تهش راه زندگی می نمود . الانم منتظر بودم راه و روش نشونم بده که داد . آره واقعیت به حرفش رسیدم . هر وقت دیدی مکالمه از حد گذشت و تو زمان رو نیافتی بدون کیمیا رو پیدا کردی بدون زندگی داره طراوت میگیره . حتی تو سیاه زمستون … مبادا از دست بدی هااا … مبادا سوخت بدی که دیگر بازگشتنی … اون لحظات دیگر ساختنی نیست.
::پی نوشت 2::
دانی که دولت چیست؟ دیدار یار دیدن ….