در باز شد.
بازدید کننده ها وارد شدن و من کماکان نظاره گر مردمی بودم که همیشه با تاثر و غم میان و نگاه میکنند با علم اینکه میدونن یک سریاشون حالشون بد میشه ولی بازم… هنوزم برام گنگه، منی که اینجا روی این صندلی میشینم یه جوونم که نیاز به کار و پول داشتم و مجبور بودم هر کاری رو انجام بدم ولی هیچکدوم از اینارو قبول ندارم و اعتقادی ندارم بهشون و مجبورم مثل همینا تیپ بزنم تا اخراجم نکنن و از نون خوردن نندازنم چون ادم قبلی که جای من بود به همین دلیل اخراجش کردن ولی من به همین چندر غاز هم نیاز داشتم، باید در هارو میبستم تا بازدید کننده های بعدی ولی یک نفر داخل نمیومد نگاهش کردم اصلا انگار تو این دنیا نبود
_اقا….. اقا میشه تشریف بیارید داخل باید درارو ببندم
ای اقا بیاید داخل دیگه میخواید منو از نون خوردن بندازین.
انگار به خودش اومد
_ببخشید پسرم قصد ندارم از نون خوردن بندازمت دل ندارم باز پامو بزارم اینجا.
_مگه قبلا اینجا بودین؟
_هی روزگار، اره پسر جان بد موقعی هم اینجا بودم خیلی بد موقع.
یه قیافه مغمومی به خودش گرفت، یعنی چی بد موقع اینجا بوده؟
_مگه چه موقعی اینجا بودین؟
_40سال پیش جوون بودم و خام … بگذریم یه لیوان اب به من میدی پسرم.
_بله حتماً.
براش یه لیوان آب بردم دستش رو گرفت به قلبش نگرانش شدم
_میخواید به اورژانش خبر بدم؟ وقتی حالتون بد میشه چرا میاید؟ همه مردمی که میان همینن
_نه پسر جان من اولین بارمه میام بعد از 40سال اومدم ایران و خواستم باز اینجارو ببینم با اینکه برام عذاب اوره ولی شاید لازمه تا به بچه هام و نوه هام بگم هیچ وقت به حرفای دیگران اعتماد نکنید و هر چیزی رو خودتون استدلال کنید.
_ گفتین لازمه اینجارو ببینید”اروم گفتم” نکنه ساواکی بودین؟ زد زیر خنده
_ نه پسر جان ساواکی نبودم حالا چرا اروم میگی؟
_ والا از شما چه پنهون می ترسم شغلمو از دست بدم اینم با هزار تا زور و ضرب گیر اوردم
_ ایشالله زود تر یه شغل بهتر پیدا کنی. ساواکی نیستم ولی زیر دست اینا شکنجه شدم.
_ واقعا؟؟؟؟؟؟؟
_ اره خیلی سختم بود که بیام و اینجارو ببینم ولی چند وقتی بود همش خواب اینجارو میدیدم، خواب شکنجه ها و بلاهایی که به سرم اوردن، دکتر بهم گفت باید باهاش رو به رو بشی منم اومدم ایران تا باهاش رو به رو بشم تا بفهمم چقدر زندگیمو تباه کردم، من از ایران رفتم یعنی خانوادم فراریم دادن، فکر نکنی ترسو بودما نه به زور فرستادنم، نگرانم بودن، رفتم و چند روز بعدش انقلاب شد. من رفتم ولی میدونستم چه اتفاقاتی توی ایران میفته از همش با خبر بودم. ما برای یه سری از ارمان هامون شورش کردیم ولی نمیدونستیم اینجوری میشه، احساس عذاب وجدان داشتم و دارم چندین ساله که دارم و دست از سرم بر نمیداره من خودم اونور دنیا تو بهترین امکانات زندگی میکنم ولی هموطنام همون ادمایی کخ برای رفاه بیشترشون، برای یک سری از حق و حقوقشون شورش کردیم ولی حالا هیچی به هیچی.
نمیگم اونا هم خوب بودن ولی الانم با اون موقع فرقی نداره تازه بدترم شده، میخواستیم سلطنت رو نابود کنیم ولی یه سلطنت دیگه جایگزین کردیم
میخواستیم حق مردم رو بهشون برگردونیم، میخواستیم زندگی مرفهی داشته باشن ولی مرفه که نشدن بدترم شدن.
بگذریم پسر جان فکر کنم یکم جرئتشو پیدا کردم برم ببینم.
به حرفاش گوش کردم، مثال حال خیلیاس این حرفاش خیلی از ادمایی که میبینم. مشتاق شدم بیشتر ازش بدونم رفتم دنبالش.
از پله ها رفت بالا رسید به یک اتاق جلوش ایستاد درش بسته بود با یه ضربه اروم در رو باز کرد، مسخ شده بود فقط نگاه میکرد بعد از چند ثانیه وارد اتاق شد این اتاقا معمولا خیلی بازدید کننده نداشتن ولی این اقا چنان خیره شده بود به میز رو به روش که انگار همون سالها دارن براش تکرار میشن.
نشست رو صندلی دستاش رو گذاشت روی میز و انگشتاش رو در هم گره زد، خیره شد به صندلی خالی رو به روش.
همین اتاق بود هر دفعه میاوردنم توی همین اتاق با بدترین وسیله های ممکن شکنجه ام میدادن حیلی عذاب اور بود اون موقع 20سالم بود تازه وارد دانشگاه شده بودم و پر از شور و هیجان، میخواستم همه چیو بفهمم و سر از همه چه در بیارم، من اصلا همچین ادمی نبودم یه دفعه افتادم تو این خطا و شدم کسی برای خودم تو این کارا. مقاله چاپ میکردیم، خودمونم مینوشتیما چند نفر بودیم هر دفعه مقاله هامون غوغا میکرد پیدامون نمیکردن ولی بعد از چند وقت پیدامون کردن اخرین مقالمون خیلی خطری بود ساواک اومد در خونمون و همه چیو زدن و خورد کردن و منو بردن اوردنم اینجا اولین بار.
حرف نزدم یک کلمه هم نگفتم اینقدر زدنم که خدا میدونه، کاش دفعه های بعدم فقط میزدن ولی هر کاری بگی با من کردن لعنتیا.
استینش رو زد بالا دستشو نشونم داد داغون بود دستش پر از سوختگی سیگار و رده هایی که مطمئنا جای چاقو و سیم برق بود.
این دست رو روی همین میز داغون کردن کاش فقط اینا بود نامردا دیده بودن تو خطر افتادن هیستیریک تر شده بودن همه رو به طرز فجیعی میزدن من اگر یه روز دیگه میموندم اینجا مرده بودم. بابام پول داده بود و فراریم دادن از این خراب شده. هر چیزی که درد اور بود رو رومون امتحان میکردن اینجا جا سیگاری نداشتن سیگارارو روی دست بچه ها خاموش میکردن ما شده بودیم جا سیگاریشون روی این میز لعنتی…
ولش کن پسر جان حال و احوالاتم داره خراب میشه بریم بریم بیرون که الان میمیرم اینجا.
کمکش کردم و رفتیم پایین نشست رود صندلی چه ادم پری بود، سخته اینقدر عذاب بکشی برای چیزایی که می خوای بعد ببینی همش بهتون بوده و حرف الکی
سخته یه عمر عذاب وجدان داشته باشی.
بیشتر ازش میخواستم بدونم ولی حالش بد بود نگرانش شدم و ترسیدم
_ اقا قرصی چیزی دارید بخورید؟ با کسی تماس بگیرم؟
گوشیشو داد دستم و گفت تماس بگیر.
زنگ زدم و گفتم بیان دنبالش یه خانم و یه اقا اومدن داخل.
_بابا خوبی؟ چقدر گفتم نیا عزیز من حالت بد میشه.
_ خوبم بابا جان کمک کنید من برم.
وقتی داشت میرفت یه کارت داد بهم.
_ ممنون به حرفام گوش کردی پسر جان هر موقع وقت کردی زنگ بزن تا از اینجا بیای بیرون.
_ اخه…
_ هیچی نگو برو به کارت برس اگر هم از نون خوردن افتادی نترس
رفت. یعنی پیشنهاد کار داد دیگه؟ ایول خدا دمت گرم.
:: پی نوشت ::
علی رغم میل باطنی متن فوق از خود همایونی مان نیست . نوشته فوق از این جهت به دلمان نشست که درش هم صفا دیدم هم پشتکار وهم استعداد و مهم تر از همه رشد . همراهی که حقا هم راه است … حقیقتا مشتاقم به آینده مشتاقم به دیدن بیدی که با باد ها هم نمی لرزد…. میدانم پر رو می شود از این همه تعریف منتها راستش را بگویم لذتی که در رشد هست در دوغ آبعلی نیست ….