بسم نور
ممد از اول قرار نبود اینطور بشه ها ؟ مگه چطور شده دایی چرا انقدر گرفته ای. نمیدونم آقا اصن سر دماغ نیستم. صحبت نارفیقی و اینا نیست نه، همه با ما ساختن. همه هوا مونو داشتن یسری هم که لاچاک ماچاکن همیشه هستن. میدونی که اونارم هوا کردیم آقا.رقیب نمونده برامون اصن. حریف نمیبینیم چن وقتیه. پس چته بگو ببینم دردت چیه ؟ درد که لامصب نقل اونم نیست. د بنال دیگه پوستمونو پاره کردی. والله چن صباحی میشد دلمون همچینی قیلی ویلی می رفت.راستش رو بخوای اوایل باور نداشتم منتها اوخر شده بود یقین.اصن ندیده بودمشا الانم ندیدم. خزعبل میگی چرا؟ مگه میشه ندیده باشی؟ نه که ندیده باشم. دیدم.همچین دل سیر ندیدمش. نرم و نازک عشوه قمیش میومد منتها سرمون گرم کاسبی بود . سرمون گرم رفاقت بود حال زناشویی نداشتیم. دلمونم گیر کرده بود. بگذریم حال تعریفم ندارم . دلسوخته نیستما نه ولی دل و دماغم ندارم . جوون تر که بودم دلم هوای یوروپ داشت. میخواستم برم تحصیل فلسفه، مال اویل شلوغ پلوغیاست همون موقع ها که نفس ظالم برچیده شده بود. آرع مشتاق هگل بودم و ماکوزه بدست تو انقلاب پی اینو و اون شعار میدادم. یه دری به تخته خورده بود . عموم کارام و راست و ریس کرده بود سوربن فرا میخواند مرا. مدتی این دست اون دست کردم که برم یا نه یه روز همین حسام هست الان راننده داره واس خودش دبدبه کبکبه راه انداخته آرع پرشیا نوک مدادیه که هر از چن گاهی با پلاک سرخش میاد بهمون سر میزنه، بچه با معرفتیه دخترش رو واسه کیان نشون کردم تو کش قوس عشق و عاشقین اونام. آرع حسام اومد گفت بریم حسینیه گفتم الان کی میره حسینیه … خلاصه الا و بلا راهیمون کرد .دیدم شریعتی، علی کرده نطق آتشین و اینا، مو به تنمون سیخ شد . یکی دیگم اومد ازین شکلاتیا شروع کرد حرف زدن دیدم نه انگار یه چی بارشه … آزادی در اسلام میگفت بیا ببین. کلا راهم رو عوض کرد لاکردار . سوربن قسمت نشد بریم منتها بار خورد رفتیم آلمان اونجام تو این انجمن منجمن ها دلمون پی یکی رو گرفت داشت به سرانجام میرسید که بارمون خورد به بهشتی . خصوصی هگل می گفت از متن اصلی . عربی میدانست و آلمانی نطق میکرد و انگلیسی ضرب المثل می گفت . قرائت جذاب و متقنی کرد. آرع شاعر میفرماد که : دختری از امت عیسی دلم را برده است یا محمد همتی کن تا مسلمانش کنم. دادیم شهید خطبه مون رو قرائت کرد محرم شدیم رفت. سال نکشیده فاطی اومد. دیدم دخل به خرج نمیخونه علی کردیم وطن . فسلفه که خریدار نداشت. برامون نون و آب نشد خط عوض کردیم پی پیشه ی پدر. فرش فروش بود در جریانیکه. یادمه فرشای شما رو هم اونجا رفو کردیم . طرح و نقش و رنگ لعاب قالی کرمون دلربایی می کرد. صدای تار لطفی هم که دیگه نگم برات عشق میکردیم . همین جوری سی سالی ابتر شد تا یکی در حجره رو زد. آرع دیگه دختر ترسا چو برقع برگرفت بند بند شیخ را آتش گرفت . ولش کن آقا این ذغال رو بزن تو سرش کام نمیده لاکردار …. اسماعیل یه چایی لیمو بیار صفا کنیم جان تو این که سوخته تو هم که دل نمیدی اه…. اصن ممد پاشو بریم آقا یه فری بخوریم سر شبی. امشبم رفع و رجوع بشه بلکم فردا فرجی شد .
:: پی نوشت::
عکس همایونی برای موزه لوور تهران همین عید امسال