بسم نور
پسری که دارد دور و ور کشتی ساختگی اش در وسط هال خانه تفکر می کند و دغدغه دارد که دیوانه شده است یا نه … و خواهری که بعد از دوازده سال پی ارث و میراث آمده، آنطرف تر هم در اتاقی انگار پدری خواب است. پدری که همیشه نماد یک قهرمان تمام عیار برای پسرش می باشد. درست مانند تمام پدران دنیا و ایضا تمام پسران … خواهر اما جسور و ساختار شکن جلوه می کند نوعی تشویش و استرس در درون اش موج میزند، انگار یک جای کارش می لنگد چرایش را در حین اجرا خودش اعتراف می کند نمی گویم تا داستان برایتان لو نرود. اما این خانه یک چیزی کم دارد، بله جای مادر خانه خالیست. چه بگویم که این خانه نخ تسبیح ندارد، تا بود وضع اسف بار این خانه را می شد تحمل کرد اما وقتی بند نافش را گره زدند، دیگر دختر تاب نیاورد … تئاتر سلام خداحافظ خیلی عمیق تر از نمایش جدال دو خواهر برادر است خیلی بیشتر از آنچه که فکرش را بکنید بیشتر دعوای بین موحدین و بی دینان است دعوای کهنه ای که انتهایش بی نتیجه رها می شود و تماشاچی را در خماری می گذارد. آنقدر عمیق است که در اواخر تئاتر کلافه می شوید، چرا که انبوه سوال های بی جواب و شاید ها و نمیدانم ها، باری را روی دوشتان می گذارد که مغزتان درگیر می شود. برای خدا هم که شده این نمایش را ببینید اثر آثول فوگارد با بازی محمد رضا هاشمی دیدنی تر هم شده وی نقش را گرفته و حس را خوب القا می کند. یک ساعت و نیم زمان خوبیست برای به چالش کشیدن مبانی فکریتان و ایضا منظم کردن ساختار ذهنی .
این تئاتر تا 11 بهمن روی صحنه تماشاخانه پالیز اجرا خواهد شد ارزشش را دارد، اگر دوست دارید فکر کنید .
اما من …
در خلال و در انتهای این تئاتر با اندوهی از سوال، راه خانه را در پیش گرفتم، اینکه خدا چرا آدم های بد بخت را خوشبخت نمی کند مگر خدا مهربان نیست؟ اینکه چرا هیچ دینی چه اسلام و چه مسیحیت، تا درباره ذات خدا فکر می کنیم و پرسش خود را ابراز می کنیم جلویمان را میگیرند و بهمان القا می کنند که بترسید از تفکر در ذات خدا، حتما دیوانه می شوید. واقعا چرا نباید درباره ذات خدا فکر کنیم؟ اصن می شود درباره خدا فکر نکرد؟ چرا موحدین همیشه دربرابر کافرین آچمز میشوند و جواب نمیدهند؟ خدا، خدای آدم های کافر هم هست ؟ اگر هست چرا موحدین دنبال نابودی کافرین هستند؟ چه می شود اگر خدا نقص داشته باشد ؟ اصن خدایی وجود دارد یا خودمان برای خودمان خدا ساختیم؟ اگر خدا را خودمان ساختیم واقعا چرا اینکار را کردیم؟ آیا ما به خدا وابسته ایم یا به حضرت حق نیاز داریم؟ چرا نور ایمان به قلب های کافران نمی تابد؟ نور ایمان فقط برای موحدین است؟ چرا بدنیا آمدیم واقعا چرا؟ چرا در این خانه بدنیا آمدیم؟ چرا خانه ی همسایه که پولدارتر است بدنیا نیامدیم؟ نمی شد پدرمان وزیر باشد و مادرمان پزشک و ماه در ناز و نعمت بودیم ؟ چرا همیشه ما با خدا حرف میزنیم؟ چرا او با ما سخن نمی گوید؟ چرا هیچ وقت از خدا نمی پرسیم چه خبر؟ چرا باید سوال هایمان از خدا همیشه سوال های باشد که جوابش را می دانیم؟ وکلی سوال دیگر که هر جواب مخمصه ایست و هر مخمصه ای راهی برای فرار و اگر نیک بنگری هر فراری را سوالی ست و هر سوال را جوابی و هر جواب را …..
:: پی نوشت 1 ::
دیدن این تئاتر برا ورزیدن فکر بسیار توصیه می شود
:: پی نوشت 2 ::
حقا توصیه اینگونه تئاتر ها کار درستی نیست. مسئولیت دارد اما خب از آنطرف هم حیف نیست اینگونه زندگی کنید و فکر نکنید و همین طوری زندگی کنید و این زندگی با این همه زیبایی اش برایتان یکنواخت شود؟ واقعا کاری که هنر در یک ساعت و ربع می تواند بکند را یک آخوند یا یک پدر روحانی حداقل باید 50ساعت خطابه کند. ای کاش موحدین راه هنر را بیشتر می شناختند.
::پی نوشت 3 ::
لینک خرید بلیط از سایت https://www.tiwall.com/store/salam-khodahafez2