دو دوست کنار یکدیگر نشسته بودند، یکی از آنها با اینکه خسته بود گفت و گو را ادامه میداد، دیگر اما بی وقفه از تازگی های زندگی اش تعریف می کرد، همین طور که دوست اش یک ریز و بدون نفس حرف میزد، چپ و راست را نگاه کرد،اندکی شاید در حد دو یا سه ثانیه، به چشم های رفیق سی ساله اش خیره شد، آن خاطره را یادآوری کرد و بدون آنکه چیزی بگوید هورت آخر چای را هم کشید، بلند شد و رفت.
:: پی نوشت::
اجازه بدهید چن تایی بنویسم بعد برایتان میشکافمش